گل نرگس

امشب خانه امام حسن عسگري (ع)، حال و هواي ديگري دارد. نوري غريب همه جا را فرا گرفته. حکيمه سراسيمه به سمت خانه مي‌دود.
صدايي به گوش مي‌رسد؛ انگار تمام ملائک بر آل محمد (ص) درود مي‌فرستند. خانه بوي عطر ديگري مي‌دهد. بوي عطر محمدي، عطر عاشقي، عطر ياس کبود فاطمه (س). اما نرگس آرام است. هيچ کس باور نمي‌کند او لحظاتي ديگر قائم اعظم را به جهان اسلام تقديم خواهد کرد.
نرگس آرام و صبور زمزمه مي‌کند « والعصر ان الانسان لفي خسر... »
همه چشم‌ها به نرگس دوخته شده، عصاره جهان هستي، با اوست. حکيمه دل‌نگران دست‌هايش را مي‌گيرد و لحظاتي بعد عزيزي از تبار فرزندان زهرا (س) قدم بر خاک گذارد و در آغازين لحظه زندگي لب به سخن گشود. « سپاس خداي را که پروردگار عالميان است و سلام و صلوات خدا بر محمد و خاندانش باد. ستمگران گمان بردند که حجت خدا نابودشدني است، اگر به ما اجازه سخن گفتن داده مي‌شد، شک و ترديد مردم درباره ما از بين مي‌رفت. »
صداي صلوات اهل خانه به آسمان بلند شد. امام حسن عسگري سر بر سجده نهاد و فرمود: «سپاس خداي را که مرا زنده نگه داشت تا فرزند و جانشين مرا به من نشان دهد.»
اشک شوق از چشمان نرگس جاري شد. آرامش بستر را تاب نياورد؛ برخاست. مهدي (عج) را در آغوش گرفت و به صورت نوراني فرزند نگريست. کاش ام الائمه اينجا بود، کاش زينب (س)، منتقم آل محمد (ص) را مي‌ديد. کاش مهدي (عج) نيز چون حسين لحظه‌اي در آغوش رسول خدا (ص) آرام مي‌گرفت.
آن شب ندائي از عرش برخاست. بقيه الله خير لکم ان کنتم مؤمنين.