دشواري هاي حكومت امام على(ع)
زمانى كه امام عهده دار
خلافت شد, كوهى از مشكلات و دشواري ها در برابر او بود. همه اين
دشواريها, به ضميم اوضاع آشفته سياسى
كه پس از قتل عثمان پديد آمده بود, آينده را تيره و تاريك
تصوير مى كرد. در اين جا مرورى بر مشكلات كرده و پس از آن به
راه حل هايى كه امام در پيش رو داشت خواهيم پرداخت. پيشاپيش
بايد بدانيم براى شخصى چون امام على (ع) كه بيش از هر كس نسبت
به رعايت اصول و فروع حساسيت داشت, اين مشكلات مطرح بود.
زمانى
قبل از آن, هر خليفه بطور موقت و تنها به هدف توسعه فتوحات,
راهى را گشوده بود. اما اكنون روشن شده بود كه بسيارى از آن
راه ها بيراهه بوده و زمان اين مطلب را نشان داده بود. به عنوان
نمونه, عمر در تنظيم ديوان, بنا را بر اصول قبايلى قرار داده
بوده. اكنون پس از پانزده سال آثار و تبعات منفى اجتماعى و حتى
سياسى آن خود را آشكار كرده بود. در اينجا براى آن كه بحث منظم
تر باشد, دشواري هاى امام را در چند بعد مطرح مى كنيم:
1 _ نخستين مشكل امام مشكل رعايت عدالت اقتصادى بود. در مباحث
پيش اشاره شد كه عمر ديوان را براساس سوابق اسلامى افراد و
تركيب قبايلى قرار داد. كسانى از صحابه كه زودتر اسلام آورده
بودند سهم بيشترى مى گرفتند.
همين وضعيت در زمان عثمان نيز ادامه داشت. او بذل و بخشش هايى
خود را نيز آغاز كرد و اين امر سبب شد تا فاصله ميان طبقه غنى
و فقير جامعه بيشتر شود. همه اين اموال مربوط به خمس غنايم,
خراج و جزيه اى بود كه از زمين هاى مفتوحه و نيز به صورت سرانه
گرفته شده و متعلق به تمامى مردم بود. زمانى كه امام بر سر كار
آمد, تقسيم اين اموال را به صورت تساوى مطرح كرد. دليل امام
براى اين كار آن بود كه رسول خدا (ص) چنين مى كرده است.
امام در همان سخنرانى نخست خود, با اشاره به اين نكته كه او
تنها به سيره رسول خدا (ص) عمل خواهد كرد (و انى حاملكم على
منهج نبيكم صلى الله عليه و آله), به سياست مالى خود اشاره
كرده و فضل مهاجر و انصار را بر ديگران, برترى معنوى خواند كه
نزد خداوند محفوظ بوده و پاداش آن نزد خداست. اما در اين دنيا,
هر كس كه دعوت خدا و رسول را بپذيرد و مسلمان شده به قبله
مسلمانان نماز بگذارد, از تمامى حقوق بهره مند و حدود اسلام بر
شما اجرا خواهد شد. امام افزود: شما بندگان خدا هستيد و مال
نيز مال خداوند است كه به تساوى ميان شما تقسيم خواهد شد و كسى
بر كسى برترى نخواهد داشت. پرهيزكاران نزد خدا بهترين پاداش را
دارند. امام با تأكيد بر سياست خود فرمود: مبادا فردا كسى
بگويد: "
حرمنا على بن ابى طالب حقوقنا". امام على (ع) فرداى آن
روز به عبيدالله بن ابى رافع دستور داد: هر كس آمد سه دينار به
او بدهد. همان جا
"سهل بن حنيف
" گفت: اين شخص غلام من بوده كه
ديروز او را آزاد كردم. امام فرمود: همه سه دينار خواهند گرفت
و ما كسى را بر ديگرى برترى نخواهيم داد. گروهى از نخبگان از
بنى اميه و نيز طلحه و زبير براى گرفتن سهم خويش نيامدند.
فرداى آن روز وليد بن عقبه همراه شمارى ديگر نزد امام آمد و با
اشاره به قتل پدرش توسط على در احد و قتل پدر سعيد بن عاص در
آن جا و تحقير پدر مروان نزد عثمان و امور ديگر از امام خواست
تا لااقل آن چه از اموال به آن ها داده شده باز پس گرفته نشود.
به علاوه قاتلان عثمان نيز قصاص شوند. امام درخواست هاى او را
رد كرد و آنان نفاق خويش را آشكار كرده و زمزمه مخالفت را آغاز
كردند.
فرداى آن روز بار ديگر امام خطبه خواند و از سر خشم مبناى خود
را براى تقسيم اموال موجود, كتاب خدا ياد كرد.امام از منبر پايين آمد, و بعد از خواندن دو ركعت نماز, در
گوشه مسجد در كنار طلحه و زبير نشست. سخن اصلى اين دو نفر آن
بود كه اولاً در كارها با ما مشورت نمى كنى و ثانياً: ((خلافك
عمر بن الخطاب فى القسم)). اشكال عمده, مخالفت تو با روش عمر
در تقسيم است. تو سهم ما را همانند ديگران كه زحمتى براى اسلام
نكشيده اند دادى. امام فرمود تا وقتى حكمى در كتاب خدا آمده, جاى
مشورت نيست, البته اگر چيزى در كتاب خدا و سنت رسول نيامده بود
با شما مشورت خواهم كرد. در مورد تقسيم بالسويه, همه ما شاهد
بوديم كه رسول خدا (ص) به اين گونه عمل مى كرد, چنان كه كتاب
خدا نيز همين را دستور مى دهد.2 همان جا زبير گفت, اين پاداش
ماست؟ ما در اين راه براى او! وارد (عمل) شديم تا عثمان كشته
شد, و او امروز كسانى را برتر از ما قرار مى دهد كه ما برتر از
آن ها بوديم. ابن ابى الحديد به دنبال آن, عادت مردم را به
روش عمر, سبب اصلى مشكل مخالفت اصحاب با امام دانسته است, در
حالى كه ابوبكر نيز همان روش پيامبر (ص) را داشت و كسى با او
مخالفت نكرد. امام در برابر اصحابى كه به روش او اعتراض داشته
و سنت عمر استناد مى كردند, فرمود: ((افسنة رسول الله اولى
بالاتباع ام سنة عُمَر)) آيا پيروى از سنت پيامبر (ص) اولاست
يا پيروى از سنت عمر.
جدى شدن كار مخالفت نسبت به اين روش, سبب شد تا كسانى از اصحاب
خود حضرت نزد امام رفته و از او خواستند تا اشراف از عرب و
قريش را بر موالى و عجم ترجيح دهد. امام سخن آنان را نپذيرفت و
فرمود: آيا به من مى گوييد تا پيروزى را با ستم به دست آورم. بعدها ابن عباس ضمن نامه اى به امام حسن (ع) نوشت: مردم از آن
روى پدرت را ترك كردند و به سوى معاويه رفتند كه اموال را به
تساوى ميانشان تقسيم مى كرد و آنان تحمل اين امر را نداشتند.
كسانى به صراحت دليل مخالفت خود را همين مى دانستند كه على (ع)
در تقسيم اموال رعايت حال آنان را نكرده است 7. به هر روى يكى
از ويژگي هاى امام كه به آن شهرت يافت همين بود كه: ((قسم
بالسوية و عدل فى الرعية)).
2 _ در جاى ديگرى اشاره كرديم كه يكى از تبعات فتوحات, اختلاط
نژادهاى مختلف عرب, ايرانى, نبطى, رومى و بربر بود. بسيارى از
اينان با مهاجرت يا به قصد جنگ به نقاط ديگر برده شده يا رفته
بودند. كسان زيادى نيز اسيران جنگى بودند كه به قبايل عربى
تعلق گرفته و از مناطق مختلف به شام, عراق و حجاز آورده مى
شدند. اسيران آزاد شده را ((موالى)) مى ناميدند. اين بدان معنا
بود كه اين اسير متعلق به اين طايقه عربى بوده و اكنون نيز به
نحوى مربوط به همان طايفه مى شود. طبيعى بود كه طبقه موالى از
اعراب پايين تر بوده و از حقوق كمترى برخوردار بودند.
يكى از دشواري هاى حكومت اين بود كه چگونه با اين مساله برخورد
كند آن چه مسلم است اين كه زمانى كه امام بر سر كار آمد, جامعه,
برترى عرب را بر موالى اصل مسلمى فرض كرده بود. اين امر مشكل
مهمى براى روحيه عدالت خواهانه امام بود كه از نظر دينى هيچ
دليلى بر درستى تفاوت مزبور نمى ديد, بلكه بر عكس تساوى همه
مسلمانان, دلايل آشكارى داشت .
در حالى كه عمر گفته بود تا بردگان عرب را از بيت المال آزاد
كنند, و بدين ترتيب تفاوتى ميان نژادهاى مختلف گذاشته بود,
امام حاضر به گذاشتن كوچكترين فرقى ميان آنان نبود. گفته شده
است كه دو زن نزد امام على (ع) آمدند و اظهار فقر و نادارى
كردند.
امام فرمود: بر ماست تا در صورت درستى سخن شما, به شما كمك
كنيم. آنگاه مردى را به بازار فرستاد تا بر آنان پيراهن و غذا
خريده و به هر يك از آن ها صد درهم بدهد. يكى از دو زن لب به
اعتراض گشوده گفت: من عرب هستم در حالى كه زن ديگر از موالى
است, چه را بايد با ما يكسان رفتار شود؟ امام پاسخ داد: من
قرآن خواندم و در آن خوب تأمل كردم, در آن جا نديدم كه حتى به
اندازه بال پشه اى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق برترى
داده شده باشند. زمانى كه امام قصد تقسيم مالى را داشت
فرمود: حضرت آدم نه غلام به دنيا آورد و نه كنيز, بندگان خدا
همه آزادند...
اكنون مالى نزد من است و من ميان سفيد و سياه فرقى نخواهم
گذاشت و آن را به گونه مساوى تقسيم خواهم كرد. رعايت تساوى
در ميان عرب و عجم, امرى نبود كه براى اعراب قابل تحمل باشد.
ام هانى خواهر امام على (ع) براى گرفتن عطايش نزد امام آمد و
آن حضرت بيست درهم داد. كنيز عجمى ام هانى نيز نزد امام آمد و
آن حضرت به او نيز بيست درهم داد. زمانى كه ام هانى از اين امر
خبردار شد, خشمگين شد و با اعتراض نزد امام رفت. پاسخ امام در
برابر او همين بود كه او در قرآن, برترى عرب را بر عجم نديده
است. امام در جاى ديگرى نيز خطاب به مهاجران و انصار گفت كه
بى جهت مالى را به كسى نخواهد داد و: ((لا سوين بين الاسود
والاحمر)) ميان سياه و سفيد به تساوى رفتار خواهم كرد.
برخورد عادلانه امام با موالى و عجم سبب اعتراض متعصبانى چون
اشعث بن قيس شد.
زمانى كه امام روى منبر بود, اشعث فرياد زد:
"غلبتنا عليك الحمرا,"
اين موالى سفيد روى بر ما غلبه يافته اند
و تو خود مى بينى. على از اين سخن خشمگين شد و "
ابن صوحان"
گفت:
امروز معلوم خواهد شد كه عرب را چه پايه و منزلت است. على (ع)
گفت: چه كسى مرا از كيفر دادن به اين مردم ستبر اندام كه تا
نيمروز بر بستر خود مى غلتند معذور مى دارد در حالى كه قومى
براى شب زنده دارى از بستر خود پهلو تهى مى كنند؟ مرا مى گويى
كه آنان را طرد كنم و از ستمكاران گردم.
سوگند به كسى كه دانه را رويانيد و جانداران را بيافريد كه از
محمد (ص) شنيدم كه مى گفت: به خدا قسم آن ها شما (عرب ها) را
خواهند زد تا به دين باز گرديد هم چنان كه شما ايشان را در آغاز
مى زديد تا به دين درآيند. مغيره ضبى گويد: على (ع) به
موالى علاقه مى ورزيد و به آنان مهربان بود ولى عمر از آنان
بيزار بود و دورى مى كرد. از جمله اشعار امام شعرى است كه در
نفى تأثير مسایل نژادى در شرافت انسانى و الهى است .
لعمرك ما الانسان الابدينه فلاتترك التقوى اتكالا على الحسب
فقد رفع الاسلام سلمان فارسى و قد هجن الشرك الشريف ابالهب به
جان تو سوگند كه ارزش انسان جز به دين او نيست, و تو نبايد با
تكيه بر حسب و نسب تقواى الهى را رها سازى. اسلام سلمان فارسى را برترى بخشيد در حالى كه ابولهب را شرك
تحقير كرد.
3ـ مشكل مهمترى كه بر سر راه امام قرار داشت,
انحرافات دينى و همان چيزى بود كه اصحاب تحت عنوان بدعت گرايى,
عثمان را به آن متهم كرده بودند. جداى از بدعت ها, مشكل مهم
ديگر آن بود كه بسيارى از مردم آگاهى درستى از دين نداشته و
اقدامى در جهت ارأه آگاهي هاى مذهبى به آنان صورت نگرفته بود.
در اينجا به ذكر برخى از نمونه هاى عينى اين تحريفات كه امام
با آن ها درگير شد مى پردازيم:
يكى از اين مسایل كه پيش از اين نيز بدان اشاره كرده ايم اين
است كه كسانى از صحابه و برخى از خلفا, با وجود قرآن و سنت, و
صرفاً براساس ((مصلحت گرايى)), احكامى را مطرح مى كردند. دراين
ميان, عدم اعتناى به سنت, روشنتر و با دلايل بيشترى در مآخذ
حديثى و تاريخى آمده است. شايد عبارت ابوجعفر نقيب روشنترين
عبارتى باشد كه يك سنى معتدل در اين باره ابراز كرده است. او
مى گويد: صحابه به طور متحد و يكپارچه, بسيارى از نصوص (كلمات
رسول خدا (ص)) را ترك كردند و اين بدليل مصلحتى بود كه در ترك
آن ها تشخيص مى دادند, نظير سهم ذوى القربى و سهم موئلفة قلوبهم
. امام در ضمن خطبه مفصلى به نقد اين نگرش پرداخته و تعهد
خود را به سنت نشان داده است.
آن حضرت با اشاره به اين كه براى حل يك مساله آرا مختلفى ابراز
شده و آنان نزد حاكم آمده و او راى همه را درست شمرده مى
فرمايد: ((اين در حالى است كه خداى آنها يكى است, پيامبرشان
يكى است و كتابشان يكى است. آيا خدا گفته است به خلاف يكديگر
روند و آنان فرمان خدا را برده اند؟ يا آن ها را از مخالفت نهى
فرموده و نافرمانى او كرده اند؟ يا آن چه خدا فرستاد دينى است
ناقص, و خدا در كامل ساختن آن از ايشان يارى خواسته؟ يا آنان
شريك اويند و حق دارند بگويند و خدا بايد خشنود باشد از راهى
كه آنان مى پويند؟ يا دينى كه خدا فرستاده تمام بوده و پيامبر
(ص) در رساندن آن, كوتاهى كرده است؟ حال آن كه خدا مى فرمايد:
فرو نگذاشيم در كتاب چيزى را .)) امام در خطبه ديگرى از
اشتباهات دسته هاى مختلف اظهار شگفتى مى كنند و اين كه: نه
پيامبرى را مى گيرند و نه پذيراى كردار جانشينند...
به شبهات كار مى كنند و به راه شهوت ها مى روند. معروف نزدشان
چيزى است كه شناسند و بدان خرسندند و منكر آن است كه آن را
نپسندند. در مشكلات تنها به خود اتكا مى كنند و در گشودن مهمات
به رأى خويش تكيه دارند. گويى هر يك از آنان امام خويش است كه
در حكمى كه مى دهد چنان بيند كه به استوارترين دستاويزها چنگ
زده و محكمترين وسيلتها را به كار برده. آن چه در ميان جالب
بود اين كه به باور خليفه دوم و سوم, آنان حق داشتند تا در
برخى از امور, براى خود تشريع ويژه خويش را داشته باشند و سنت
را كنار بگذارند (مثل آن كه عثمان, برخلاف پيامبر و حتى خلفاى
قبل از خود, نمازش را در منى تمام خواند) اما, مسلمانان به
مرور, افعال و اعمال خلفا را به صورت سنت شرعى غير قابل تخطى
پذيرفتند. خود عمر در حين مرگ, گفت: جانشين معين نكردن سنت
(پيامبر!) است و جانشين كردن هم سنت (ابوبكر). بنابراين از
نظر او عمل ابوبكر نيز ((سنت)) محسوب مى شده است. بعد از مرگ
او عبدالرحمان شرط كرده بود كه خلافت را به كسى بسپارد كه به
سنت پيامبر و سنت شيخين عمل مى كند. يكى از نمونه هاى واضح
برخورد امام با اين بدعتها, برخورد با نماز تراويح بود كه عمر
با پذيرفتن اين كه بدعت است ـ گرچه به قول خودش بدعت خوب ـ آن
را برقرار كرد. زمانى كه امام در كوفه بود, كسانى نزد امام
آمده از آن حضرت خواستند تا براى نماز تراويح آنان در ماه
رمضان, امامى معيّن كند. آن حضرت آن ها را از اين كار نهى
فرمود.
شب هنگام فرياد و ارمضاناه آنان بلند شد. حارث اعور نزد
امام آمد و گفت: مردم به ضجه افتاده و از سخن شما ناراحت شده
اند. امام فرمود: رهاشان كن تا هر كارى مى خواهند بكنند و هر
كس را مى خواهند به امامت جماعت برگزينند. اين نقل نشانگر آن
است كه امام به چه قومى سر و كار داشته و چگونه از او پيروى مى
كرده اند.
امام در نامه اى به مالك, با اشاره به انتخاب افراد صالح,
فرمود: ((فان هذا الدين كان
اسيراً فى ايدى الاشرار, يعمل فيه بالهوى و تطلب به الدنيا)),
اين دين در دست اشرار اسير بوده, در آن به هوس مى راندند و به
نام دين, دنيا را مى خوردند. يكى از انحرافات مهمى كه بطور
اصولى سبب ايجاد انحرافات ديگرى شد, اين بود كه از نقل و كتابت
حديث جلوگيرى شد. رشيد رضا به اين نكته اشاره كرده است كه اين
امر ضربه جبران ناپذيرى بر فرهنگ اسلامى زده است چنين
اقدامى, همان گونه كه در جاى ديگرى به آن اشاره كرديم, به دليل
بى اعتناى به سنت بوده است. اقدام خلفا به جمع آورى قرآن و بى
اعتناى به قرآن كه امام على (ع) فراهم آورده و همراه آن تفسير
و شأن نزول آيات بود, نشان ديگرى از بى توجهى به كلمات و سخنان
پيامبر (ص) بوده كه امام آنان را ثبت و ضبط كرده بود.
امام على (ع) درباره علت پيدايش جنگ هاى داخلى ميان مسلمانان,
عامل اصلى را, رسوخ شبهه و كج فكرى در ميان مردم دانستند:
((ولكنا انما اصبحنا نقاتل اخواننا فى الاسلام على ما دخل فيه
من الزيغ و الاعوجاج و الشبهة و التاويل)) امروز ما از آن روى
با برادران مسلمانمان وارد جنگ شده ايم كه انحراف, كجى, شبه و
تاويل در اسلام وارد شده است . امام بر مفهوم شبهه تاكيد
خاصى داشتند. آن حضرت در جاى ديگرى فرمودند, شبهه را شبهه
ناميده اند, چون حق را ماند.
4ـ مشكل ديگر امام, فساد
اجتماعى بود. رفاه گرايى شديد مردم, سبب تضعيف آرمان ها و
ارزش هاى دينى در جامعه شده و به دين جز به صورت ظاهرى بهاى
چندانى داده نمى شد. زمانى كه خليفه سوم به رفاه گرايى شديد
غلطيد, همين روحيه در رعاياى او نيز ظاهر شده و به تدريج جامعه
را از جهت دينى گرفتار مشكل كرد. جامعه اى كه گرفتار فتنه و
فساد شد, به سادگى نمى تواند خود را به تعادل اخلاقى برساند.
امام در ضمن يكى از خطبه هاى خود, جامعه خود را همانند جامعه
جاهلى معرفى مى كند. آن حضرت مى فرمايد: وضعيت امروز شما
همانند آن روز شده است كه خادوند رسولش را مبعوث كرد. امام
در همان جا, به دگرگونى ارزش ها در آن جامعه و لزوم تحول آن سخن
گفتند, اين جامعه بايد غربال شود, آنان كه پيش افتاده اند باز
گردانده شده و آنان كه واپس مانده اند, پيش برده شوند.
امام در جاى ديگر فرمود: بدانيد كه شما پس از هجرت ـ و ادب
آموختن از شريعت ـ به خوى باديه نشينى بازگشتيد و پى از پيوند
دوستى دسته دسته شديد. با اسلام جز به نام آن بستگى نداريد و
از ايمان جز نشان آن را نمى شناسيد...
بدانيد كه شما رشته پيوند با اسلام را گسستيد و حدود آن را
شكستيد و احكام آن را به كار نبستيد. امام در جاى ديگرى
درباره فساد زمان فرمود: " و اعلموا رحمكم الله انكم فى زمان
القأل فيه بالحق قليل و اللسان عن الصدق كليل و اللازم للحق
ذيل. اهله معتكفون على العصيان, مصطلحون على الادهان, فتاهم
عارم و شأبهم آثم و عالمهم منافق و قارئهم مماذق لا يعظم
ضعيرهم كبير هم و لايعول غنيهم فقيرهم". بدانيد خدايتان
بيامرزد! شما در زمانى به سر مى بريد كه گويندهئ حق اندك است
در آن, و زبان در گفتن راست ناتوان. آنان كه با حق اند خوارند
و مردم به نافرمانى گرفتار و سازش با يكديگر را پذيرفتار.
جوانشان بدخو و پيرشان گنهكار.
عالمشان دو رو، قاريشان سودجو,
نه خردشان سالمند را حرمت نهد ونه توانگرشان مستمند را كمك
دهد. ظهور معاويه به عنوان شخصى مزور و منحرف در عرصه سياسيت
اسلامى, خود بزرگترين فتنه و فساد در جامعه بود. همين طور
جريان عثمانى در بصره و نيز خوارج در كوفه. اينها جريانات
فاسدى بودند كه گاه با علم به باطل بودن خود و گاه به خيال
پيمودن راه حق, راه را بر حق روان بستند. امام فتنه معاويه را
چنان مى ديد كه مى فرمود: پشت و روى اين كار نگريستم و ديدم جز
اين راهى نيست كه جنگ با آنان را پيش گيرم يا به آن چه محمد (ص)
آورده است كافر شوم.
اصلاح, سياست اصولى امام
امام رسالت اصلى خود را اصلاح مى دانست. دليل اين امر آن بود
كه او فردى پايبند به دين و سنت بود. افزون بر آن بايد توجه
داشت كه امام اساساً توسط كسانى بر سر كار آورده شده بود كه
خليفه پيشين را به دليل فساد به قتل رسانده بودند و اميد آن
داشتند كه خليفه جديد به اصلاح خرابي ها بپردازد. تناسب هدف اين
گروه با شخصيت امام, يكى از دلايل اصلى رويكرد آنان به امام
بود. سياست خلفاى پيشين توسعه فتوحات بود. اين كار هم اسلام را
گسترش مى داد و طبعاً پوئن مثبتى براى خلفا بود و هم جيب مردم
را انباشته از درهم و دينار مى كرد.
اكنون امام بايد خرابي هاى اين دوره را جبران كند. اين كار
بسيار دشوار بوده و او را رودرو با بسيارى از اشراف و متنفذان
مى كرد. در اين جا مرورى بر اقدامات اصلاحى امام خواهيم داشت.
ابتداد بايد توجه داشت كه اين اقدامات, دو قسمت بود. بخشى با
زبان و اقدامات اجتماعى آرام. اما بخش ديگر آن از طريق جنگ
بود, آن هم با كسانى كه حاضر به رعايت حقوق حاكم مشروع جامعه
نشده و سر به عصيان برداشته بودند. در اين جا به نمونه هايى از
قسمت نخست مى پردازم.
يكى از مشكلات اخلاقى جامعه كه امام را سخت به خود مشغول داشته
بود, دنياگرايى، رفاه طلبى و فزون خواهى اعراب فاتح بود. اين
امر چنان آنان را از خود بيخود كرده بود كه توان گفت, جنگ جمل
محصول آن بود كه امام حاضر نشد سهم طلحه و زبير را از بيت
المال بيش از ديگران بدهد. در چنين شرايطى امام, مصمم شد تا در
طى خطبه هاى خود, در اين باره به تفصيل سخن گفته و مردم را از
دنيا گرايى پرهيز دهد. به همين قياس, او طى نامه هايى به عمال
خويش آنان را از نشستن سر سفره هاى رنگين كه در دوره عثمان
بسيار طبيعى شده بود نهى مى كرد. اگر كلمات امام درباره مذمت
دنيا يك جا فراهم آيد كتابى مفصل خواهد شد. نهج البلاغه مملو
از اين قبيل كلمات بوده و اين حجم گسترده نشان مى دهد كه امام
در اين باره اصرار خاصى داشته است. ارأه الگوى نمونه انسان با
تقوى را در خطبه ی معروف به خطبه همام مى بينيم. در برخى از
خطبه ها امام به صراحت مردم مخاطب خود را به دليل دنياطلبى
سرزنش مى كند: ياد مرگ از دل هاى شما رفته است و آرزوهاى
فريبنده جاى آن را گرفته. دنيا بيش از آخرت مالكتان گرديده و
اين جهان, آن جهان را از يادتان برده. امام تبيين دين را در
راس اقدامات اصلاحى خود قرار داده و كوشيد تا با مطرح كردن سنت
پيامبر (ص) و احياى اصول و فروع فراموش شده دين, جامعه را به
سمت اصلاح هدايت كند. آن حضرت در شرح فعاليت هاى خود براى اصلاح
جامعه مى فرمايد:
((الم اعمل فيكم بالثقل الاكبر و اترك فيكم الثقل الاصغر وركزت
فيكم راية الايمان و وقفتكم على حدود الحلال و الحرام و
البستكم العافية من عدلى و فرشتكم المعروف من قولى و فعلى و
اريتكم كرأم الاخلاق من نفسى)), آيا حكم قرآن را در ميان شما
جارى نداشتم و دو فرزندم را ـ كه پس از من چراغ راه دينند ـ و
خاندان پيامبر را كه گوهران گزينند براى شما نگذاشتم. رايت
ايمان را ميان شما برجا كردم و مرزهاى حلال و حرام را برايتان
جدا. از عدل خود لباس عافيت برتنتان كردم و با گفتار و كردار
خويش معروف را ميان شما گستردم و با خوى خود نشان دادم كه
اخلاق گزيده چيست. امام در سخنان خود به طور موكّد اشاره به عمل
به كتاب خدا و سنت رسول دارد. اين وفادارى امام به سنت رسول
خدا (ص) نكته مهمى در سياست هاى اصلاحى آن حضرت است. در اصل او
تخطى از سنت را يكى از علأم آشكار انحراف بلكه منشا انحرافات
مى داند. زمانى كه در همان روزهاى نخست, طلحه و زبير از عدم
مشورت امام شكايت كردند حضرت فرمود: به خدا كه مرا به خلافت
رغبتى و به حكومت حاجتى نبود, ليكن شما مرا به آن واداشتيد و
آن وظيفه را به عهده ام گذاشتيد چون كار حكومت به من رسيد, به
كتاب خدا و آنچه براى ما مقر نموده و ما را به حكم كردن بدان
امر فرموده نگريستم و از آن پيروى كردم و به سنتى كه رسول خدا
(ص) نهاده است و بر پى آن رفتم. نيازى نداشتم تا در اين باره
از شما و جز شما نظر خواهم. امام در درگيرى خود
با عثمان درباره محرم شدن به عمره در ايام حج و يا محرم شدن به
عمره و حج با هم, درباره رعايت سنت رسول خدا (ص) فرمود: ((ما
كنت لادع سنة رسول الله (ص) لا حد من الناس)), من بخاطر هيچ كس
سنت آن حضرت را رها نمى كنم.
يك سال از سال هايى كه عثمان در
منى نمازش را تمام مى خواند, مريض شد. در آن جا از امام خواست
تا به جاى او نماز بخواند. امام فرمود: اگر او نماز بخواند
هم چون پيامبر (ص) خواهد خواند. عثمان گفت: خير, همان طور كه من
نماز مى خوانم. امام درخواست او را رد كرد.3 امام خود مى
فرمود, اگر من از ميان شما غايب شوم چه كسى هست كه به اين سيره
در ميان شما عمل كند؟ مطرف بن عبدالله مى گويد: همراه عمران
بن حصين (كه از اصحاب رسول خدا (ص) بود) پشت سر امام على (ع)
نماز مى خواندم. پس از پايان نماز, عمران دست من را گرفت و
گفت: لقد صلى صلاة محمد, و لقد ذكرنى صلاة محمد (ص). او همانند
نماز پيامبر (ص) نماز خواند. او مرا به ياد نماز پيامبر (ص)
انداخت .ابوموسى اشعرى نيز كه در بدو ورود امام به كوفه,
پشت سر امام نماز خواند گفت: ((ذكرنا على بن ابى طالب صلاة
النبى (ص))) على (ع) با نماز خود ما را به ياد نماز پيامبر
انداخت. احياى سيره پيامبر (ص) براى سياستهاى اصلاحى امام
بسيار مهم بود. اصحاب خالص امام نيز اين حقيقت را درك مى
كردند. عمار درباره اقدامات سازنده امام مى گفت: ((لو ان علياً
لم يعمل عملاً و لم يصنع شيئاً الا انه احيا التكبيرتين عند
السجود, لكان قد اصاب بذلك فضلاً عظيماً)) اگر على هيچ كارى جز
زنده كردن دو تكبير در وقت بلند كردن سر از سجده نكرده باشد,
به خاطر همين كار, به فضل بزرگى دست يافته است. امام در
برابر سياست عدم كتابت حديث, از سوى عمر و عثمان, بر فراز منبر
اعلام فرمود: كسانى كه مايل هستند تا علم را بنويسند كاغذ و
قلمى فراهم آورند حارث اعور وسايل نوشتن را فراهم كرد و آن چه
را حضرت نقل مى كرد مى نوشت. بعد از آن حضرت امام حسن (ع)
نيز به فرزندانش توصيه مى فرمود تا حديث پيامبر (ص) را
بنويسند. توجه داريم كه امام على (ع) خود احاديث رسول خدا
(ص) را مى نوشت.
پس از آن حضرت دفاتر آن حضرت در دست اهل بيت
بوده و مرتب از ((كتاب على)) حديث براى شيعيان نقل مى
فرمودند. ديديم كه در زمان خليفه دوم, در كنار جلوگيرى از
كتابت حديث, قصه خوانان اجازه يافتند تا در مسجد براى مردم قصص
يهودى را درباره انبياى پيشين و رهبانان مسيحى نقل كنند. امام
على (ع) در كنار رواج كتابت حديث, با پديده قصه خوانى برخورد
كرده, از قصه خوانى به شدت نهى كرد. امام در اصل با نقل آثار
يهوديان مخالف بود. از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: هر كس از
پيشينيان كتابى دارد از بين ببرد. آن حضرت درباره كسى كه قصه
حضرت داود (ع) را با اوريا از منابع يهودى نقل كرده بود,
برخورد كرده و فرمود: اگر كسى آن را نقل كند, او را حد خواهم
زد. مى دانيم كه در اين حكايت دروغين به حضرت داود, نسبت
قتل عمد و زنا داده شده است.
زمانى كه آن حضرت به بصره آمد,
قصه خوانان را از مسجد بيرون كردند. بعد از آن حضرت, امام
حسن (ع) نيز از قصه خوانى نهى كردند. امام سجاد (ع) نيز حسن
بصرى را كه زمانى قصه خوان بودند از اين كار نهى كردند و او
نيز پذيرفت. امام در يكى از نخستين خطبه هايش فرمود: ((و
انى حاملكم على منهج نبيكم (ص))) من سنّت پيامبر (ص) را در
ميان شما پياده خواهم كرد. يكى از دلايلى كه سبب شده تا
توصيف شخصيت و اخلاق رسول خدا (ص) بيش از همه اصحاب از زبان
امام على (ع) در متون تاريخى باشد, همين است كه امام بيش از
همه پيرو منش و روش آن حضرت بود. به همين دليل از آغاز, تمامى
حركات پيامبر (ص) را به ذهن خود سپرده و بعدها با شيواترين
كلمات به توصيف شخصيت آن حضرت پرداخت. حسن بصرى در پاسخ كسى
كه از او درباره امام سؤال كرده بود گفت: ((اراهم السبيل و
اقام لهم الدين اذا اعوج)), راه را به مردم نماياند و زمانى كه
دين به كجى گراييده بود, آن را راست كرد. اين سخن حسن,
بسيار سنجيده و دقيقاً مطابق با سياستى است كه امام در دوران
خلافت از خود نشان داده است. شاعر ديگرى خطاب به امام چنين
سرود:
اوضحت من ديننا ما كان مشتبهاً جزاك ربك عنا فيه احساناً51
ابوذر در توصيف امام مى گفت: على رز الدين, على قوام دين است امام خود در تطبيق سيره خود با سيره رسول خدا (ص) اصرار
داشت. درباره برخورد خود با اهل بصره, بعد از جنگ جمل فرمود:
من همانند سيره پيامبر (ص) در برخورد با مردم مكه, با اهل بصره
برخورد كردم. امام يكى از وظايف ((امام)) را احياى سنت
ياد كرده است.
در جاى ديگرى بهترين بنده خداوند را امام عادلى
مى داند كه در كار احياى سنت مى كوشد, همان طور كه شرورترين
بندگان خدا را امام ظالمى مى داند كه سنت را از بين مى برد. 55
به طور كلى امام على (ع) از مفهوم بدعت پرهيز جدى داشته و از
جمله مى فرمايد, همراه پيدايش هر بدعتى سنتى از ميان خواهد رفت. امام دو نكته را به عنوان وصيت خود مطرح مى كند يكى شرك
نورزيدن به خدا و ديگرى: ضايع نكردن سنت پيامبر (ص) آن حضرت
منافقان را كسانى مى داند كه در درياى فتنه غور كرده, بدعت ها
را بكار گرفته و سنت ها را كنار گذاشته اند. اولياى خدا را
نيز كسانى مى داند كه: يحيون سنن الله و سنن رسوله, سنت هاى خدا
و رسول را احيا مى كنند. امام مردم را دو دسته مى داند:
متّبع شرعة و مبتدع بدعةاين جملات و نظأر آنها در نهج
البلاغه, ذهنيت قوى امام را در زمينه پيروى از سنت و پرهيز از
بدعت نشان مى دهد.
اين موضع, درست در برابر كسانى بود كه لااقل در مواردى
بدعت هايى را ايجاد كرده و وقتى به آن ها اعتراض مى شد مى گفتند:
اگر هم بدعت است بدعت خوبى است.
امام در امر دين به هيچ صورتى حاضر به مداهنه نبود و خود مى
فرمود: والله لا ادهنت فى دينى, به خدا سوگند من هرگز در كار
دينم مداهنه نكردم . يكبار شخصى از بنى اسد را براى حد نزد
امام آوردند. بنى اسد از امام خواستند تا از اجراى حد صرف نظر
كند. آن حضرت فرمود: شما از من چيزى را كه در اختيار من باشد
نخواهيد خواست جز آن كه به شما خواهم داد. آنان راضى بيرون
آمدند. امام حد را بر آن شخص جارى كرد و فرمود: اين كار از آن
خدا بوده و در اختيار من نبود كه آن را به شما دهم. امام
درباره نقش خود در هدايت امت فرمود: اى مردم! من اندرزهايى را
كه پيامبران به امت هايشان دادند بر شما راندم و آن چه را اوصيا
به پس از خود رساندند, رساندم, شما را با تازيانه ـ موعظت ـ
ادب كردم نپذيرفتيد, و با ـ سخنانى ـ كه از نافرمانى تان باز
دارد, خواندم فراهم نگشتيد.
شما را به خدا! آيا امامى جز من را
توقع داريد تا با شما راه درست را بپيمايد و شما را به راه
راست ارشاد كند؟ و ايضاً درباره خود مى فرمود: همانا من
ميان شما همانند چراغم در تاريكى; آن كه به تاريكى پاى گذارد
از آن چراغ روشنى جويد و سود بردارد. به هر روى امام, آن
چنان در اجراى دقيق سنت رسول خدا (ص) اصرار داشت كه حتى مى
كوشيد تا تمامى حركات و سكناتش شبيه پيامبر (ص) باشد وقتى به
امام اعتراض شد كه چرا در مسجد به مردم غذاى خوب مى دهد اما خود
در خانه نان با سبوس مى خورد, امام با گريه پاسخ داد: به خدا
سوگند, هرگز نديدم در خانه پيامبر (ص) نان بدون سبوس باشد.
معناى اين سخن آن بود كه امام مى كوشيد غذايش نيز همان غذايى
باشد كه رسول خدا (ص) داشته است.
دشواري هاي حكومت امام على(ع) از منظر استاد مطهرى (2)
من كلام له عليه السلام:
دعونى و التمسوا غيرى, فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان لا
تقوم له القلوبو لا تثبت عليه العقول, و ان الافاق قد اغامت و
المحجة قد تنكرت و اعلموا انى ان اجبتكم ركبت بكم ما اعلم.
مى دانيم كه على عليه السلام پيوسته در دوران خلافت خلفاء از
بيان اين مطلب كه خلافت, حق طلق او است خوددارى نمى كرد, و
در عين حال مى بينيم بعد از كشته شدن عثمان در اثر يك انقلاب
خونين عليه او, آنگاه كه مردم ريختند به خانه على و دور او را
گرفتند و اصرار فراوان كردند كه با او بيعت كنند و وى زمام
امور را به دستگيرد, على ( ع ) امتناع كرد و از پذيرش خلافت
كراهت داشت.
جمله هايى كه عرض كردم در نهج البلاغه است. مى فرمايد:
دعونى و التمسوا غيرى ( مرا رها كنيد و برويد دنبال كس
ديگر). بعد خود امام علت امتناع خودش را توضيح مى دهد, براى
اين كه كسى تصور نكند كه العياذ بالله امام خود را لايق خلافت,
و بعد از پيغمبر, شايسته ترين فرد براى زمامدارى نمى داند.
توضيح مى دهد كه اوضاع فوق العاده آشفته استو يك آينده آشفته
تر در جلوى ماست. عبارتاين است: ( فانا مستقبلون امرا له
وجوه و الوان). يعنى ما جريانى را در پيش داريم كه اين جريان
مشتبه است, رنگ هاى مختلف و چهره هاى گوناگون دارد, ما يك
آينده روشنى در پيش نداريم, آينده اى داريم با چند چهره و چند
رنگ مختلف. بعد امام جمله اى دارد كه در آن جمله مطلب را بيان
مى كند: ( و ان الافاق قد اغامت ) فقها را مه گرفته است,
مثل وقتى كه مه زياد پيدا مى شود و انسان جلوى چشم خودش را هم
نمى بيند. ( و المحجة قد تنكرت ) شاهراه به صورتكوره راه
در آمده و ناشناخته است و مردم ديگر شاهراه را تشخيص نمى دهند. ولى در آخر يك جمله اى به عنوان اتمام حجت فرمود, فرمود:
اين را هم بدانيد كه اگر من زمام خلافت را به دست گيرم,
آن چنان رفتار مى كنم كه خودم مى دانم نه آن چنان كه شما مى
خواهيد:
( و اعلموانى ان اجبتكم ركبت بكم ما اعلم ). اين بود كه در
آخر فرمود: مرا به حال خودم بگذاريد, فعلاً اگر من مثل گذشته
وزير باشم بهتر است از اين كه امير باشم.
اين جمله ها نشان مى دهد كه على ( ع ) مشكلات فراوانى را در
دوره خلافت خود پيش بينى مى كرد, همان مشكلاتى كه بعد رخ داد
و چهره نمود. آن مشكلات چه بود؟ من در اين يك جلسه نمى توانم
همه آن مشكلات را براى شما شرح بدهم. بحث من درباره مشكل بزرگ
على است. مى خواهم آن يك مشكل را شرح بدهم. ساير مشكلات را
به نحو اجمال براى شما عرض مى كنم تا برسم به مشكل ترين مشكل
على و بزرگترين معضله اى كه على عليه السلام گرفتار آن شد.
مشكل كشته شدن عثمان ( مشكل نفاق )
اولين مشكلى كه وجود داشت و على بر زمينه آن مى فرمود: آينده
بسيار مهمى در پيش داريم, داستان كشته شدن عثمان بود. على
وارث خلافتى مى شد كه خليفه قبل از او را انقلابيونى كه انقلاب
كرده اند كشته اند, حتى اجازه دفن او را هم نمى دهند و
اعتراضات فراوانى دارند.
حال اين گروه انقلابى به على پيوسته
است. مردم ديگر چه نظرى دارند؟ همه مردم كه مثل اين
انقلابيون فكر نمى كنند, و خود على فكرش نه با انقلابيون مى
خواند و نه با مخالفين انقلابيون و نه با عامه مردم. از يك
طرف عثمان است و اطرافيان عثمان و آن همه اجحاف ها و بى عدالتى
ها و ستمگري ها, و آن همه اعطاء امتيازات به خويشاوندها, و
از طرف ديگر گروه هايى خشمناك و عصبانى از حجاز و مدينه و بصره
و كوفه و مصر, از همه جا آمده اند معترض و منتقد, عثمان هم
تسليم نمى شود, على سفير است ميان انقلابيون و عثمان, كه اين
هم جريان عجيبى دارد, على با روش عثمان مخالف است و در عين
حال مخالف است كه باب خليفه كشى باز شود, نمى خواهد خليفه را
بكشند كه باب فتنه بر روى مسلمين باز گردد, كه اين داستان
مفصلى دارد. نسبت به عثمان منتقد است و كوشش دارد او را
از راهى كه مى رود منصرف كند و به راه راست بياورد بلكه آتش
انقلابيون خاموش شود و فتنه بخوابد. نه عثمان و طرفداران
عثمان حاضر شدند از راه خود منصرف شوند و نه انقلابيون دست از
انقلاب خودشان برداشتند, نتيجه اش همين شد.
على مى دانست كه مساله قتل عثمان مساله اى خواهد بود كه
موجب فتنه خواهد شد خصوصاً با توجه به اين نكته بسيار عجيب كه ما
فقط امروز مى بينيم علماى اجتماع يعنى جامعه شناسان و مورخين
محققى كه در تاريخ اسلام مطالعه كرده اند آن را كشف كرده اند _ و مى بينيم نهج البلاغه هم اين مطلب را توضيح مى دهد
_ كه در
قتل عثمان بعضى از طرفداران خود عثمان نيز دست داشتند, آن ها
هم مى خواستند عثمان كشته شود, فتنه در دنياى اسلام بپا گردد
و آن ها از اين آب گل آلود استفاده كنند ( اين ها در متن نهج
البلاغه است ) . مخصوصاً معاويه در قتل عثمان كاملاً دست داشت,
باطناً كوشش مى كرد اين فتنه بالا بگيرد, عثمان كشته شود, تا او از كشته شدن عثمان
بهره بردارى كند. اين يك مشكل, كه ديگر بيش از اين نمى توانم
درباره اش بحث كنم.
مخالفان على با مخالفان پيغمبر اين تفاوت را داشتند كه مخالفان
پيغمبر عده اى بودند كافر و بت پرست و در زير شعار بت پرستى با
پيغمبر مبارزه مى كردند, منكر خدا و توحيد بودند و انكار خدا
و توحيد را هم علنى مى گفتند, تحت شعار ( اعل هبل زنده باد
هبل ) با پيغمبر مبارزه مى كردند , پيغمبر هم شعار روشنى داشت: ( الله اعلى و اجل از همه بزرگتر خداست) اما على با يك طبقه
داناى بى دين مواجه شده است كه متظاهر به اسلام اند ولى مسلمان
واقعى نيستند, شعارهايشان شعارهاى اسلامى است, و هدف هايشان
بر ضد اسلام. پدر معاويه كه ابوسفيان است در زير شعار ( اغل
هبل) به جنگ پيغمبر می آيد, لهذا كار پيغمبر در مبارزه با او
آسان است. پسرش معاوية بن ابى سفيان همان روح ابوسفيانى و
همان هدفه اى ابوسفيانى را دارد اما در زير شعار آيه قرآن: (
من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا). هر كسى كه
مظلوم كشته شد خدا براى اولياء او ( خويشاوندان نزديك او ) يك
قدرتى داده است, حق داده است كه خون مقتول خودشان را مطالبه
كنند. شعار, خيلى شعار خوبى است.
حال كسى نيست كه از معاويه بپرسد كه ولى شرعى خون عثمان كيست؟
يك كسى كه در چهار پشت بالاتر با توانتساب پيدا مى كند,
مطالبه خون او به تو چه مربوط است؟! عثمان پسر دارد,
خويشاوندان نزديكتر از تو دارد, و ثانياً به على چه مربوط كه
عثمان كشته شده است؟! اما يك مرد دغلبازى مثل معاويه به اين
حرف ها كار ندارد, او مى خواهد از اين وسيله استفاده كند.
معاويه قبلاً به جاسوس هاى خود در اطراف عثمان سپرده بود كه هر
وقت خليفه كشته شد فوراً پيراهن خون آلود او را براى من به شام
بفرستيد. تا عثمان كشته شد نگذاشتند كه خون پيراهن او خشك
بشود, همان پيراهن خون آلود را با انگشت زن عثمان
فرستادند براى معاويه. ديگر معاويه قند در دلش آب مى شد ,
دستور داد انگشت هاى بريده زن عثمان را كنار منبرش آويزان كردند: ( ايها الناس! دنيا را ظلم گرفت, اسلام از دست رفت, اين
انگشت هاى بريده زن خليفه است)و دستور داد پيراهن عثمان را
روى چوبى بلند كردند و بردند در مسجد يا جاى ديگر, خودش رفت
آن جا نشست, شروع كرد به گريه كردن بر خليفه مظلوم, مدت ها
روضه عثمان در شام خواند و از مردم اشك گرفت و مردم را آماده
كرد كه برويم براى خونخواهى عثمان. از كى خون عثمان را بايد
بگيريم؟ از على بايد بگيريم, على با اين انقلابيون كه با او
بيعت كردند همدست بود, اگر همدست نبود چرا اين ها الان در لشگر
على هستند؟ اين يك مشكل بزرگ.
دو جنگ جمل و صفين را همين مشكل. از طرف اشخاص بدخواه به وجود
آورد. اين دو جنگ به اين بهانه بپا شد.
انعطاف ناپذيرى در اجراى عدالت
مشكلات ديگرى على عليه السلام داشت كه مربوط به روش خودش بود
از يك جهت, و تغييرى كه مسلمين پيدا كرده بودند از جهت ديگر.
على مردى بود انعطافناپذير. بعد از پيغمبر سال ها بود كه جامعه
اسلامى عادت كرده بود به امتياز دادن به افراد متنفذ, و على (
ع ) در اين زمينه يك صلابت عجيبى نشان مى داد, مى گفت: من
كسى نيستم كه از عدالت يك سر مو منحرف شوم. حتى اصحابش
مىآمدند مى گفتند: آقا ! يك مقدار انعطاف داشته باشيد, مى
گفت: ( ا تأمرونى ان اطلبالنصر بالجور, و الله ما أطور به
ما سمر سمير ). از من تقاضا مى كنيد كه پيروزى وموفقيت
در سياست را به قيمت ستمگرى و پايمال كردن حق مردم ضعيف به دست
آورم؟! به خدا قسم تا شبى و روزى در دنيا هست, تا ستاره اى
در آسمان در حركت است, چنين چيزى عملى نيست.
صراحت و صداقت در سياست
مشكل سوم خلافت او مسأله صراحت و صداقت او در سياست بود كه اين
را هم باز عده اى از دوستانش نمى پسنديدند, مى گفتند: (
سياست اين همه صداقت و صراحت بر نمى دارد, يك مقدار خدعه و
دغلبازى هم بايد در آن قاطى كرد, چاشنى سياست دغلبازى است ((
اينهايى كه عرض مى كنم تمامش در نهج البلاغه است ) و حتى بعضى
مى گفتند على سياست ندارد, معاويه را ببين چقدر سياستمدار است! مى گفت: ( و الله ما معاوية بادهى منى, و لكنه يغدر و يفجر, و لولا كراهية الغدر لكنت من ادهى الناس, و لكن كل غدرة
فجرة, و كل فجرة كفرة, و لكل غادر لواء يعرف به يوم القيامة
)
فرمود: به خدا قسم اشتباه مى كنيد, معاويه از من زيركتر نيست, و دغلباز است, فاسق است, من نمى خواهم دغلبازى بكنم, من
نمى خواهم از جاده حقيقت منحرف شوم, فسق و فجور مرتكب بشوم,
اگر نبود كه خداى تبارك و تعالى دغلبازى را دشمن مى دارد آن وقت
مى ديديد كه زرنگ ترين مردم دنيا على است, دغلبازى فسق است,
فجور است, و اين گونه فجورها كفر است و من مى دانم كه هر
فريبكارى در قيامت محشور مى شود در حالى كه يك پرچمى دارد (
ظاهر مقصود اين استكه فريبخوردگان هم در زير پرچم فريب دهنده
هستند ). اين هم مشكل ديگر على عليه السلام .
خوارج , مشكل اساسى على (عليه السلام)
مشكل اساسى كه من مى خواهم عرض بكنم كه همه اين ها مقدمه بود
براى اين مطلب اين است: در زمان پيغمبر اكرم, طبقه اى كه
پيغمبر اكرم به وجود آورد صرفاً يك طبقه اى نبود كه يك
انقلاب بپا شود و عده اى در زير يك پرچمى جمع بشوند, پيغمبر يك
طبقه اى را تعليم داد, متفقهشان كرد, قدم به قدم جلو آورد,
تعليم و تربيت اسلامى را تدريجا در روح اين ها نفوذ داد,
پيغمبر سيزده سال در مكه بود, انواع زجرها و شكنجه ها و رنج ها
از مردم قريش متحمل شد ولى همواره دستور به صبر مى داد, هر چه
اصحاب مى گفتند:
يا رسول الل ! آخر اجازه دفاع به ما بدهيد, ما چقدر متحمل
رنج بشويم, چقدر از ما را اين ها بكشند و زجركشمان كنند؟!
چقدر ما را روى اين ريگ هاى داغ حجاز بخوابانند و تخته سنگ ها را
روى سينه هاى ما بگذارند, چقدر ما را شلاق بزنند؟! پيغمبر
اجازه جهاد و دفاع نمى داد. در آخر فقط اجازه مهاجرت داد كه
عده اى به حبشه مهاجرت كردند, و مهاجرت سودمندى هم بود.
پيغمبر در مدت اين سيزده سال چه مى كرد؟ تربيت مى كرد, تعليم
مى داد, يعنى هسته اصلى اسلام را به وجود می آورد .
آن عده اى كه شايد هنگام مهاجرت حدود هزار نفر بودند , عده اى
بودند كه با روح اسلام آشنا بودند و اكثريتشان تربيتشان هم
تربيتاسلامى بود. شرط اولى يك نهضت وجود يك كادر تعليمى و
تربيتى است كه از يك عده افراد تعليم داده شده و تربيت شده و
آشنا با اصول و هدف و تاكتيك مرام به وجود آمده باشد. اين ها
را مى شود به صورت يك هسته مركزى به وجود آورد و بعد ديگران كه
ملحق مى شوند شاگردهاى اين ها باشند و خودشان را با اين ها تطبيق
بدهند. سر موفقيت اسلام اين بود .
بنابراين تفاوت هاى ميان وضع على ( ع ) و وضع پيغمبر ( ص ),
يكى اين بود كه پيغمبر با مردم كافر, يعنى با كفر صريح, با
كفر مكشوف و بى پرده روبرو بود, با كفرى كه مى گفتمن كفرم,
ولى على با كفر در زير پرده, يعنى با نفاق روبرو بود, با
قومى روبرو بود كه هدفشان همان هدف كفار بود, اما در زير پرده
اسلام , در زير پرده قدس و تقوا, در زير لواى قرآن و ظاهر
قرآن و تفاوت دوم اين بود كه در دوره خلفا, مخصوصاًًَ در دوره
عثمان آن مقدارى كه بايد و شايد دنبال تعليم و تربيتى را كه
پيغمبر گرفته بود نگرفتند, فتوحات اسلامى زيادى صورت گرفت.
فتوحات به تنهايى كارى نمى تواند بكند. پيغمبر سيزده سال در
مكه ماند و اجازه نداد كه مسلمين حتى از خودشان دفاع بكنند,
چون افراد هنوز لايق اين دفاع و جهاد نبودند. اگر دستبه جهاد
و فتوحات هم بايد زد, به تناسب توسعه فرهنگ اسلامى و ثقافت
اسلامى است, يعنى همين طور كه از يك طرف فتوحات تازه مى شود,
بايد به موازات آن, فرهنگ و ثقافت اسلامى هم توسعه پيدا كند,
مردمى كه به اسلام مى گروند و حتى آن ها كه مجذوب اسلام مى شوند, اصول و حقايق و اهداف اسلام, پوسته و هسته اسلام, همه
اين ها را بفهمند و بشناسند.
ولى در اثر اين غفلتى كه در زمان
خلفا صورت گرفت يكى از پديده هاى اجتماعى كه در دنياى اسلامى رخ
داد اين بود كه طبقه اى در اجتماع اسلامى پيدا شد كه به اسلام
علاقمند بود, به اسلام مؤمن و معتقد بود اما فقط ظاهر اسلام
را مى شناخت, با روح اسلام آشنا نبود, طبقه ا ى كه هر چه
فشار می آورد فقط روى مثلاً نماز خواندن بود نه روى معرفت, نه
روى شناسایى اهداف اسلامى. يك طبقه مقدس ماب و متنسك و زاهد
مسلك در دنياى اسلام به وجود آمد كه پيشانيهاى اين ها از كثرت
سجود پينه بسته بود, كف دست ها و سر زانوهاى اين ها از بس كه در
روى زمين ها ( نه در روى فرش ها ) سرها را به سجده گذاشته بودند
و دست ها و زانوها را روى خاك ها و شن ها قرار داده بودند و سجده
هاى بسيار طولانى _ يك ساعته و دو ساعته و پنج ساعته _ كرده
بودند پينه بسته بود. وقتى كه على ( ع ) ابن عباس را فرستاد
سراغ اين ها هنگامى كه همين ها عليه على ( ع ) طغيان و شورش كرده
بودند, وقتى كه آمد خبر آورد, اينجور توضيح داد: ( لهم جباه
قرحته لطول السجود ) گفت: پيشاني هايشان از كثرت سجده
مجروح شده است ( وايد كثفناتالابل ( دست هايى كه مثل زانوى شتر
پينه بسته است ( عليهم قمص مرحضة( لباس هاى كهنه زاهد مابانه به
تن دارند ) و هم مشمرون) از همه بالاتر قيافه مصمم و تصميم
قاطع اينهاست. حالا آب بيار حوض پر كن.
يك چنين طبقه اى, يعنى طبقه متنسك جاهل, طبقه متعبد جاهل,
طبقه خشكه مقدس در دنياى اسلام به وجود آمد كه باتربيت اسلامى
آشنا نيستولى علاقمند به اسلام است, با روح اسلام آشنا نيست
ولى به پوست اسلام چسبيده است, محكم هم چسبيده است. على اين
طبقه را اينجور توصيف مى كند:
(جفاة طغام عبيد اقزام,
جمعوا من كل اوب و تلقطوا من كل شوب ممن ينبغى ان يفقه و يودب, و يعلم و يدرب. . . ليسوا من المهاجرين و الانصار و لا من
الذين تبواوا الدار و الايمان ). يك مردى خشن, جفاة, فظ غليظ القلب, ولى روحيه هايى
پست, مردمانى برده صفت, روحشان آقا نيست, در روح اين ها آقايى
وجود ندارد, از اراذل مردم هستند, معلوم نيست از كدام گوشه
اى پيدا شده اند, يكى از اين گوشه آمده, يكى از آن گوشه, يك
مردم بى بنه اى, يك مردم بى بوته اى, معلوم نيست از كجا آمده
اند, مردمى كه تازه بايد بيايند در كلاس اول اسلام بنشينند و
درس اسلام را ياد بگيرند, سواد ندارند, معلومات ندارند,
قرآن را نمى دانند چيست, معنى قرآن را نمى فهمند, سنت پيغمبر
را نمى فهمند, اينها بايد تعليم بشوند, تربيت بشوند, اينها
تعليم وتربيت اسلامى پيدا نكرده اند, اينها جزو مهاجرين
و انصار كه پيامبر آن ها را تربيت كرد كه نيستند, يكى مردمى
هستند كه تربيت اسلامى ندارند.
على ( ع ) در شرايطى خلافت را به دست مى گيرد كه چنين طبقه اى
هم در ميان مسلمين وجود دارد, و در همه جا هستند, در لشكريان
خودش هم از اين طبقه وجود دارند. جريان جنگصفين و حيله معاويه
و عمر و عاص كه مكرر شنيده ايد پيش می آيد. آن ساعتى كه اين ها
احساس مى كنند كه دارند شكست مى خورند و شكستشان شكست نهايى
استنقشه مى كشند كه از همين طبقه استفاده كنند. دستور مى دهند
قرآن ها را بالاى نيزه مى كنند: ايها الناس! همه ما اهل
قرآنيم, همه ما اهل قبله هستيم, چرا مى جنگيد؟ اگر مى
خواهيد بجنگيد پس بياييد اين قرآن ها را بزنيد. فورا همين طبقه
دست از جنگكشيدند, گفتند ما با قرآن نمى جنگيم, آمدند خدمت
على عليه السلام كه ديگر قضيه حل شد, قرآن به ميان آمد, حالا
كه قرآن به ميان آمده ديگر جنگ معنى ندارد. على فرمود: مگر
شما نمى دانيد كه از روز اول سخن من به اين ها اين است كه
بياييد ما بر اساس قرآن حكومت و قضاوت كنيم, ببينيم حق با
كيست؟ اين ها دروغ مى گويند, اين ها قرآن را به ميان نياورده
اند, جلد و كاغذ قرآن را سپر قرار داده اند براى اين كه بعد
باز عليه قرآن قيام بكنند. اهميت ندهيد, من امام شما هستم,
من قرآن ناطق شما هستم, بزنيد برويد جلو. گفتند عجب! چه
حرف ها مى زند؟! ما تا به حال تو را آدم خوبى مى دانستيم و مى
گفتيم تو آدم خوبى هستى, معلوم شد تو هم آدم جاه طلبى هستى.
يعنى ما برويم با قرآن بجنگيم؟! خير نمى جنگيم. بسيار خوب
شما نجنگيد.
مالك اشتر مشغول پيشروى بود, گفتند فورا فرمان بده كه
مالك اشتر برگردد كه ديگر جنگ با قرآن روا نيست. فشار زياد
آوردند, على عليه السلام پيغام داد كه مالك برگرد. مالك
برنگشت, گفت: آقا اجازه بدهيد, يكى دو ساعت ديگر بيشتر باقى
نمانده است, شكست نهايى نصيب اين ها مى شود. آمدند كه مالك بر
نمى گردد. گفتند: يا مالك را برگردان يا همين جا با اين
شمشيرهاى خودمان ( بيست هزار نفر بودند ) قطعه قطعه ات مى كنيم. تو دارى با قرآن مى جنگى؟! على پيغام داد: ( مالك اگر مى
خواهى على را زنده ببينى برگرد. قضيه حكمين پيش آمد. گفتند
دو نفر حكم ( داور ) معين كنيم, حالا ديگر قرآن به ميان آمده. بسيار خوب, داور معين كنيم. آن ها عمر و عاص شيطان را معين
كردند. على, ابن عباس عالم دانشمند زيركرا پيشنهاد كرد.
گفتند: خير, ابن عباس پسر عمويت است, قوم و خويش توست, ما
بايد يك كسى را انتخاب كنيم كه با تو قوم و خويش نباشد .
فرمود: مالك اشتر. گفتند نه, ما مالك اشتر را قبول نداريم.
چند نفر ديگر را هم قبول نكردند. گفتند ما فقط ابوموسى اشعرى
را قبول داريم.
حالا ابوموسى كيست؟ آيا جزو لشگريان على است؟ نه, ابوموسى
كسى است كه قبلا حاكم كوفه بوده و على عليه السلام او را از
حكومت كوفه معزول كرده است. يك آدمى است كه اصلا در دلش با
على عليه السلام دشمنى دارد. ابوموسى را آوردند. ابوموسى هم گول عمر و عاص را خورد و آن
حقه اى كه به بازى شبيه تر بود از امر جدى و مكرر شنيده ايد رخ
داد.
وقتی كه فهميدند گول خورده اند, گفتند اشتباه كرديم. حالا كه
مى گويند اشتباه كرديم, اقرار آن اشتباهشان اشتباه ديگرى است, نگفتند اشتباه كرديم آن روزى كه از جنگ با معاويه دست
برداشتيم و ما بايد مى جنگيديم, اين, جنگ با قرآن نبود, جنگ
له قرآن بود نه عليه قرآن. گفتند: نه, آن درست بود و
نگفتند اشتباه كرديم كه ابوموسى را معين كرديم, بايد تسليم
ابن عباس مى شديم يا مالك اشتر را مى فرستاديم, گفتند اساسا
اينكه ما قبول كرديم در دين خدا دو تا انسان بيايند داورى كنند
كفر است, در قرآن مى فرمايد: ( ان الحكم الا لله) حكم
منحصرا مال خداست. چون قرآن گفته حكم منحصراً مال خداست هيچ
انسانى حق داورى ندارد, پس اساساً داور معين كردن كفر و
شرك بوده است, همه مان كافر شديم, ما كه توبه كرديم: (
استغفر الله ربى و اتوب اليه), آمدند سراغ على: على! تو هم
كه مثل ما كافر شدى, تو هم استغفار كن. ( حالا ببينيد مشكل
چيس ؟ معاويه مشكل على است يا اين خشكه مقدس ها؟ عمر و عاص
مشكل علنى است يا اين خشكه مقدس ها؟ ) فرمود: شما اشتباه مى
كنيد, حكميت كفر نيست, معنى آيه را شما نمى دانيد, ( ان
الحكم الا لله) يعنى قانون فقط از ناحيه خدا بايد وضع بشود
يا كسى كه خدا به او اجازه داده است, ما كه نخواستيم كسى ديگر
بيايد بر ايمان قانون معين كند, ما گفتيم قانون, قانون قرآن, دو نفر بيايند مطابق قرآن داورى كنند, خدا كه نمی آيد در
اختلاف افراد داورى كند! گفتند حرف همين است و همين. على
فرمود من هرگز گناهى را كه مرتكب نشده ام اقرار نمى كنم و هرگز
چيزى را كه خلاف شرع نيست نمى گويم خلافشرع بوده است, من چطور
بيايم به خدا و پيغمبر دروغ ببندم, بگويم حكم قرار دادن,
داور قرار دادن در اختلافات, خلاف شرع و كفر است, خير, كفر
نيست, شما هر كار مى خواهيد بكنيد.
رفتار على عليه السلام با خوارج
راهشان را با على ( ع ) جدا كردند, فرقه اى شدند به نام (
خوارج) يعنى شورشيان بر على. اين ها شروع كردند چون خون دل به
دل على وارد كردن, و على تا وقتى كه اين ها قيام مسلحانه نكرده
بودند با آن ها مدارا كرد حداكثر مدارا, حتى حقوق اين ها را از
بيت المال قطع نكرد, آزادى اين ها را محدود نكرد. جلوى چشم
ديگران می آمدند به او جسارت و اهانت مى كردند و على حلم مى
ورزيد. على بالاى منبر صحبت مى كرد, يكى از اين ها پارازيت مى
داد. روزى على بالاى منبر بود, يك كسى سؤالى كرد, على
فالبداهه يك جواب بسيار عالى به او داد كه اسباب حيرت و تعجب
همه شد و شايد همه تكبير گفتند. يكى از اين خارجي ها آن جا بود, گفت:
( قاتله الله ما افقهه)خدا بكشد اين را , چقدر ملاست؟!
اصحابش خواستند كه بريزند به سر او, فرمود چكارش داريد, يك
فحشى به من داده, حداكثر اين استكه يك فحشى به او بدهيد, نه, كارى به او نداشته باشيد.
على مشغول نماز خواندن است, نماز جماعت دارد مى خواند, در
حالى كه خليفه مسلمين است ( اين چه حلمى است از على؟! )
اين ها به على اقتداء كه نمى كردند, مى گفتند على مسلمان نيست, على كافر و مشرك است. در حالى كه على مشغول قرائت حمد و
سوره بود, يكى از اين ها به نام ابن الكواب آمد با صداى بلند
اين آيه قرآن را خواند: ( و لقد اوحى اليك و الى الذين من
قبلك لئن اشركت ليحبطن عملك). خطاببه پيغمبر است: اى
پيغمبر! به تو وحى شده است و به پيغمبران پيشين هم وحى شده
است, اگر تو هم مشرك بشوى تمام اعمالت هدر رفته است, يا آن
پيغمبران هم اگر مشرك بشوند تمام اعمالشان هدر رفته است. اين
آيه را خواند, خواست بگويد: على! ما قبول داريم كه اول
مسلمان تو هستى, سابقه ات در اسلام چنين است, خدماتت چنين
است, عبادتت چنين است, اما چون مشرك شدى و براى خداشريك قائل
شدى, در نزد خدا هيچ اجرى ندارى. على چگونه رفتار مى كند؟
على به حكم اين كه: ( اذا قرء القرآن فاستمعوا له و انصتوا
) يعنى هر وقت ديديد قرآن مى خوانند استماع كنيد, گوش
كنيد, تا او شروع كرد به خواندن اين آيه, سكوت كرد و گوش كرد. وقتى كه تمام كرد, نماز را ادامه داد. تا ادامه داد د و
مرتبه همان آيه را تكرار كرد. باز على سكوت كرد و آيه او را
گوش كرد. وقتى او تمام كرد نماز را ادامه داد. بار سوم يا
چهارم كه او شروع كرد, ديگر على اعتنا نكرد و اين آيه را
خواند: ( فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا
يوقنون) و نمازش را ادامه داد.
اصول مذهب خوارج
آيا خوارج به اين مقدار قناعت كردند؟اگر قناعت مى كردند مشكل
بزرگى براى على نبودند.كم كم دور هم جمع شدند, جمعيت و حزبى
تشكيل دادند بلكه يك فرقه اى تشكيل دادند, يك فرقه اسلامى (اين
كه مى گويم اسلامى نه واقعا جزء مسلمانان هستند، اينها
از نظر ما كافرند)و يك مذهبى در دنياى اسلام ابداع كردند, براى مذهب خودشان يك اصول و فروعى ساختند, گفتند كسى از ماست
كه اولا معتقد باشد كه هم عثمان كافر است, هم على, هم معاويه و هم كسانى كه به حكميت تسليم شدند, خود ما هم كافر شديم
ولى ما توبه كرديم و فقط هر كسى كه توبه كند مسلمان است, همچنين گفتند امر به معروف نهى از منكر شرط ندارد, در مقابل
هر امام جائر و هر پيشواى ظالمى در هر شرايطى بايد قيام كرد
ولو با يقين به اينكه قيام بى فايده است.اين هم يك چهره خشن
عجيبى به اينها داد .
اصل ديگرى كه براى مذهب خودشان تأسيس كردند كه باز حاكى از تنگ
نظرى و جهالت اينها بود,اين بود كه گفتند اساسا عمل جزو
ايمان است و ايمان منفك از عمل نداريم.مسلمان به گفتن (اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله) مسلمان
نيست.مسلمان اگر نمازش را خواند, روزه اش را گرفت, شراب
نخورد, قمار نكرد, زنا نكرد, دروغ نگفت و اگر از هر گناه
كبيره اى پرهيز كرد تازه اول اسلامش است و اگر مسلمان يك
دروغ بگويد, اصلا او كافر است, نجس است و مسلمان نيست.اگر
يك بار غيبت بكند يا شراب بخورد از دين اسلام خارج است.
مرتكب كبيره را از دين اسلام خارج دانستند. نتيجه اين شد كه
فقط خودشان اين مقدسها در دنيا مسلمانند, گوئى مى گفتند در زير
اين قبه آسمان غير از ما ديگر مسلمانى وجود ندارد و يك سلسله
اصول ديگر كه براى خودشان ساختند.
چون يكى از اصول خوارج اين بود كه امر به معروف و نهى از منكر
واجب است و هيچ شرطى هم ندارد و در مقابل هر امام جائرى بايد
قيام كرد و على ( ع ) را جزء كفار مى دانستند, گفتند پس راهى
نمانده غير از اينكه ما بايد عليه على قيام كنيم. ناگهان در
بيرون شهر خيمه زدند و رسما ياغى شدند. در ياغى شدنشان هم يك اصول
بسيار خشك و خشنى را پيروى مى كردند, مى گفتند ديگران مسلمان
نيستند, چون ديگران مسلمان نيستند از آنها نمى توانيم زن
بگيريم و به آنها نبايد زن بدهيم, ذبايح آنها - يعنى گوشتى كه
آنها ذبح مى كنند - حرام است, از قصابى آنها نبايد بخريم و
بالاتر اينكه كشتن زنان و اطفال آنها جايز است.
آمدند بيرون شهر چون همه
مردم ديگر را جايز القتل مى دانستند شروع كردند به كشتار و
غارت كردن. وضع عجيبى شد، يكى از صحابه پيغمبر با زنش مى گذشت در حالى كه آن زن حامله بود. از او
خواستند كه از على تبرى بجويد، اين كار را نكرد. كشتندش، شكم زنش را هم با نيزه دريدند، گفتند شما كافريد و همين ها
از كنار يك نخلستان مى گذشتند (نخلستان متعلق به كسى بوده كه
مال او را محترم مى دانستند) يكى از اينها دست برد و يك خرما
به دهانش گذاشت چنان به او نهيب زدند كه خدا مى داند .
گفتند به مال برادر مسلمانت تجاوز مى كنى ؟ !
برخورد على عليه السلام با خوارج
كارشان به جايى كشيد كه على (ع) آمد در مقابل اينها اردو زد. ديگر نمى شد آزادشان گذاشت. ابن عباس را فرستاد برود با
آنها سخن بگويد.
همان جا بود كه ابن عباس برگشت گفت: پيشاني هايى ديدم پينه بسته
از كثرت عبادت, كفدستها مثل زانوى شتر است, پيراهنهاى كهنه
زاهد مابانه و قيافه هاى بسيار جدى و مصمم. ابن عباس كارى از
پيش نبرد. خود على (ع) رفت با آنها صحبت كرد. صحبتهاى حضرت
مؤثر واقع شد, از آن عده كه دوازده هزار نفر بودند هشت هزار
نفرشان پشيمان شدند. على عليه السلام پرچمى را به عنوان پرچم
امان نصب كرد كه هر كس زير اين پرچم بيايد در امان است، آن هشت
هزار نفر آمدند ولى چهار هزار نفر ديگرشان گفتند محال و ممتنع
است. على هم شمشير به گردن اين مقدسينى كه پيشانيشان پينه
بسته بود گذاشت, تمام اينها را از دم شمشير گذارند و كمتر از
ده نفر آنها نجات پيدا كردند كه يكى از آنها عبدالرحمن بن ملجم
اين آقاى مقدس بود.
على (ع) در نهج البلاغه جمله اى دارد (على موجود عجيبى است، اصلا عظمت على اينجا ظاهر مى شود) مى گويد: انا فقات عين
الفتنة و لم يكن ليجترى عليها احد غيرى بعد ان ماج غيهبها و
اشتد كلبها. اين من بودم و فقط من بودم كه چشم فتنه
را در آوردم و غير از من احدى قادر نبود كه چشم اين فتنه را
بكند (يعنى فتنه اين خشكه مقدس ها) غير از من احدى از
مسلمين جرأت نمى كرد كه شمشير به گردن اينها بگذارد, چون
طبقه به اصطلاح مقدس ماب را فقط دو طبقه مى توانند بكشند، يكى
طبقه اى كه به اسلام و خدا معتقد نيست، مثل اينكه اصحاب يزيد
آمدند امام حسين را كشتند. ولى اين كه طبقه اى كه خودشان
مسلمان باشند جرأت بكنند در مقابل اين طبقه حرفى بزنند و
كارى بكنند كار هر كس نيست، شيرافكن است، بصيرتى مى خواهد مثل
بصيرت على كه خطر اينها را براى دنياى اسلام احساس كند
(كه
حالا عرض مى كنم على چه احساسى كرده بود، از كلام خود على
استنباط مى كنند ) آنها از اين طرف ذكر خدا بگويند، قرآن
بخوانند و على از آن طرف شمشير بزند و قلع و قمعشان كند.
بصيرتى فقط مثل بصيرت على مى خواهد. فرمود : و لم يكن
ليجترى عليها احد غيرى | هيچ مسلمان ديگر، هيچ يك از صحابه
پيغمبر چنين جرأتى را به خود نمى داد كه به روى اينها شمشير
بكشد ولى من كشيدم و افتخار مى كنم كه كشيدم. مى گويد: بعد
ان ماج غيهبها. چشم اين فتنه را در آوردم پس از آنكه درياى
ظلمت داشت موج مى زد و موج تاريكى بالا گرفته بود( و
اشتد كلبها )اين جمله عجيب است "و كلبش داشت فزونى مى گرفت"
كلب يعنى هارى. سگ وقتى كه هار مى شود و به اصطلاح عاميانه
ديوانه مى شود، بيمارى خاصى پيدا مى كند. وقتى كه اين حيوان
اين بيمارى را پيدا مى كند ديگر آشنا و غير آشنا و صاحب و
غير صاحب نمى شناسد، به هر انسانى يا حيوانى كه مى رسد گاز مى
گيرد و نيش خودش را در بدن او فرو مى كند و بعد از لعاب دهان
او ميكروب اين بيمارى وارد خون طرف مى شود و بعد از مدتى او
هم هار مى شود. يعنى يك سگ هار اگر يك اسب را بگزد، آن اسب
بعد از مدتى هار مى شود و اگر يك انسان را هم بگزد، آن انسان
بعد از مدتى هار مى شود. على (ع) مى گويد اين مقدس مابها به
صورت يك سگ هار در آمده بودند و مانند سگ هار با هر كس تماس مى
گرفتند او را هم مثل خودشان هار مى كردند.
همين طور كه اگر مردم ببينند يك سگ هار شده است هر كسى به
خودش حق مى دهد كه او را اعدام بكند. براى اينكه نگزد و ديگران
را هار نكند. من اين سگهاى هار را ديدم و ديدم چاره اى غير
از اعدام اينها نيست اگر نه طولى نمى كشد كه بيمارى هارى
خودشان را به جامعه اسلامى سرايت مى دهند و جامعه اسلامى را در
جمود و تقشر و تحجر و حماقت و نادانى فرو مى برند.
من خطر اسلام را پيش بينى مى كردم. من بودم كه چشم اين فتنه
را در آوردم. غير از اين من احدى جرأت چنين كارى را نداشت،
پس از آنكه موجب تاريكى و شبهه و شك درباره اينها بالا گرفته
بود و هارى اينها فزونى يافته بود و روز به روز به ديگران
سرايت مى كرد.
مميزات خوارج
خوارج مميزاتى داشتند. يكى از مميزات اين ها همان مسأله شجاعت
و فداكارى زياد اين ها بود. چون روى عقيده كار مى كردند فداكار
بودند و عجيب هم فداكار بودند داستانهاى عجيبى از
فداكاريهاى اينها هست.
خاصيت دومشان اين بود كه اينها متنسك بودند يعنى متعبد بودند,
زياد عبادت مى كردند و اين آن چيزى بود كه ديگران را زياد به
شك و شبهه مى انداخت كه على فرمود: غير از من كسى ديگر جرأت
نمى كرد اينها را بكشد. خاصيت سومى كه اينها داشتند همان
جهالت و نادانى زياد اينها بود.
امان از جهالت و نادانى كه بر سر اسلام از جهالت و نادانى چه
آمده است؟ ! نهج البلاغه كتاب عجيبى است از هر جهت
كتاب عجيبى است، توحيدش عجيب است، موعظه اش عجيب است، دعا و
عبادتش عجيب است، تحليل تاريخ زمان خودش هم عجيب است. على
وقتى تحليل مى كند معاويه را، تحليل مى كند عثمان را، تحليل
مى كند خوارج را، تحليل مى كند ساير جريانها را، عجيب تحليل
مى كند. از جمله على عليه السلام درباره خوارج اينطور مى
فرمايد: | ثم انتم شرار الناس | شما بدترين مردم هستيد. به
اين مقدس مابها مى گويد شما بدترين مردم هستيد چرا ؟ ما اگر
باشيم مى گوييم: اى آقا! بالاخره هر چه باشد آدمهاى بى ضررى
هستند, آدمهاى خوبى هستند. ما اينجور آدمها را مى گوئيم
آدم هاى خوب. از نظر ما اينها آدم هاى خوب هستند. ولى آيا مى
دانيد چرا على مى گويد شما بدترين مردم هستيد ؟ جمله بعدش اين
است : "و من رمى به الشيطان مراميه و ضرببه تيهه " شما به
اين دليل بسيار مردم بدى هستيد كه شما تيرهايى هستيد در دست
شيطانها. شيطان شما را به منزله تير قرار مى دهد در كمان
خودش مى گذارد و هدف خود را مى كوبد. على (ع) مى گويد: شما
ابزار بسيار قاطعى هستيد در دست شيطان ها. و اين را هم توجه
داشته باشيد كه در زمان على عليه السلام يك طبقه منافق امثال
عمر و عاص و معاويه پيدا شده بودند كه اين ها عالم و دانا بودند
و واقعيت ها را مى دانستند، والله على را از ديگران بهتر مى
شناختند. اين شهادت تاريخ است كه معاويه به على ارادت داشت و
با او مى جنگيد. (دنيا طلبى , حرص , عقده روحى داشتن , از
اينها غافل نمانيد) دليلش اين است كه بعد از شهادت على عليه
السلام هر كس از صحابه نزديك على نزد او می آمد به او مى گفت
على را براى من توصيف كن . وقتى توصيف مى كردند اشكهايش جارى
مى شد و مى گفت : هيهات كه ديگر روزگار مانند على انسانى را
بياورد .
افرادى بودند مثل عمر و عاص و معاويه كه على و حكومت على را مى
شناختند, هدف هاى على را مى دانستند اما نشان نمى داد اين طبق
زيرك منافق هميشه از اين خشكه مقدسها به عنوان يك تير براى زدن
هدف هاى خودشان استفاده مى كردند و اين جريان هميشه در دنيا
ادامه دارد. اين مشكل بزرگ على هميشه در دنيا هست، هميشه
منافق هست، الانش هم والله معاويه و عمر و عاص هست در
لباس هاى گوناگون و هميشه ابن ملجم ها و خشكه مقدس ها و
تيرهايى كه ابزار دست شيطان ها مى باشند هستند، هميشه آماده ها
براى گول خوردن ها و تهمت زدن ها هستند كه مثل على را بگويند
كافر شد، مشرك شد. يك كسى درباره ابن سينا گفته بود كه ابن
سينا كافر است.
ابن سينا اين رباعى را گفت: كفر چو منى گزاف و آسان
نبود/محكمتر از ايمان من ايمان نبود// در دهر يكى چو من و
آن هم كافر/ پس در همه دهر يك مسلمان نبود.
هر چه دانشمند بزرگ تاكنون اسلام داشته، اين خشكه مقدس ها مى
گويند اين مسلمان نبوده، كافر بوده، اين شيعه نبوده مثلا
دشمن على عليه السلام بوده. من يك جريانى را براى شما نقل
بكنم مسلمان ها بيدار باشيد از خوارج نهروان نباشيد، تير
شيطان قرار نگيريد.
روزى يكى از دوستان تلفن كرد: آقا من خيلى تعجب مى كنم،
جريان خيلى عجيبى شنيدم. آقا اين اقبال پاكستانى كه شما جلسه
جشن و ياد بود برايش گرفتيد اين كه مى گويند در كتابش به امام
جعفر صادق عليه السلام اهانت كرده و فحش داده. گفتم: اين حرف ها
چيست؟ ! گفت فلان صفحه از فلان كتاب را ملاحظه بفرمائيد.
گفتم خودت ديدى ؟ گفت : نه ! يك آقاى خيلى محترمى به من گفت:
من تكان خوردم. تعجب كردم از بعضى دوستان مثل آقاى سعيدى كه
ديوان اقبال را از اول تا آخر خوانده اند كه اين ها چطور چنين
چيزى را نديده اند. به او گفتم اولا صحبت ياد بود و تجليل
نبود، صحبت سوژه قرار دادن بود. ما كسى را كه تجليل نكرديم
اقبال بود. اقبال را سوژه قرار داديم براى يك سلسله هدفهاى
اسلامى. اگر حضور نداشته ايد در كتابش كه منتشر مى شود خواهيد
ديد. فوراً با جناب آقاى سيد غلامرضا سعيدى تماس گرفتم و از
ايشان پرسيدم او هم حيرت كرد. گفت: نه آقا من خوانده ام
چنين چيزى نمى شود .
گفتم آخر دروغ به اين بزرگى كه نمى شود يكى دو ساعت
بعد يك وقت ايشان يادش افتاد آمد گفت: فهميدم جريان چيست!
جريان اين است "دونفر بوده اند در هندوستان يكى جعفر نام و
يكى صادق نام . در وقتى كه انگليس ها آمدند هندوستان را احتلال
كردند مسلمين عليه آن ها قيام كردند و اين دو نفر رفتند با
انگليس ها ساختند و نهضت اسلامى را از پشت خنجر زدند و از بين
بردند". اقبال اين دو را در كتابش مذمت كرده. خيال مى كنم هر
كس اشتباه كرده همين باشد
گفتم حالا ببينيم كتاب را آوردند. ديدم در آن صفحه اى كه
اين آقايان مى گويند، اينجور مى گويد: هر جا كه در دنيا يك
خرابى هست در آنجا يا يك صادقى وجود دارد و يا يك جعفرى. در
دو صفحه قبلش مى گويد :
جعفر از بندگان و صادق از دكن / ننگ دين ننگ جهان ننگ
وطن
جعفر بنگالى و صادق دكنى را مى گويد. مگر امام جعفر صادق اهل
بنگال يا دکن بوده؟ ! بعد هم ما تحقيق تاريخى كرديم، معلوم
شد پس از آنكه انگليس ها مي آيند هندوستان را احتلال بكنند
دو سردار اسلامى شيعى يكى به نام سراج الدين و يكى به نام
تيپوسلطان در شمال هندوستان اين دو نفر قهرمان بزرگ قيام مى
كنند (و اقبال اين دو قهرمان شيعى را در حد على ستايش مى كند). انگليس ها در دستگاه سراج الدين جعفر را پيدا كردند، با
او ساختند. او شريك دزد بود و رفيق قافله. در دستگاه تيپو
سلطان هم صادق را درست كردند، او هم شد شريك دزد و رفيق قافله. و اين هر دو آمدند از پشت خنجر زدند و نتيجه اين شد كه
انگليس ها سيصد سال استعمار خودشان را بر هندوستان مستولى
كردند. نتيجه اين شده است كه سراج الدين و تيپو سلطان نزد
شيعه محترمند چون هم شيعى هستند و هم قهرمان؛ نزد اهل تسنن
محترمند چون قهرمان اسلامى هستند؛ نزد هندوها هم محترمند چون
قهرمان ملى هستند ولى اين دو نفر ديگر خائن در نزد شيعه و
سنى و هندوى هندوستان و پاكستان و مردمانى مذموم، منفور و
سمبل خيانت هستند.
هنوز كه سه ماه از برگزارى آن مجلس يادبود گذشته است شايد كمتر
روزى اتفاق مى افتد كه من مواجه نشوم با اين سؤال كه آقا! اين
آقايى كه شما شعرهايش در مدح امام حسين را مى خوانيد چرا به
امام جعفر صادق فحش داده ؟ ! و چيزى كه اكنون در محافل غير
اسلامى اسباب مضحكه شده است و من رنج مى برم اين است كه در يك
محافل غير اسلامى اين قضيه منعكس شده است كه اقبال پاكستانى,
جعفر بنگالى و صادق دكنى را هجو كرده و مسلمان ها هر جا مى
نشينند مى گويند اقبال به امام جعفر صادق فحش داده, عقل
مسلمان ها را ببينيد! آنوقت ما در مقابل اين محافل غير اسلامى
خجالت مى كشيم كه ببينيم مسلمان هاى ما سطح فكرشان اينقدر پايين
است .
معاويه هنگامى كه پيك
على (ع) در شام بود در حالى كه روز چهارشنبه بود گفت اعلام
نماز جمعه كنيد. اعلام نماز جمعه كردند. در روز چهارشنبه
نماز جمعه خواند. احدى به او اعتراض نكرد. در خفا نماينده
على ( ع ) را خواست و گفت :
برو به على بگو با صد هزار شمشير
زن به سراغ تو مي آيم كه چهارشنبه را از جمعه تشخيص نمى دهند.
به على بگو حسابكار خودت را بكن.
از خوارج
نهروان نباشيد آخر تا كى ما مى خواهيم به نام اسلام عليه
اسلام شمشير بزنيم؟ ! اگر ما از اين درسها پند نگيريم پس از
چه مى خواهيم پند بگيريم؟ چرا ما هر سال می آييم جمع مى شويم
به نام على مجلس مى گيريم چون على زندگيش آموزنده است.
يكى از نكات آموزنده زندگى على عليه السلام همين مبارزه با
خوارج است ، مبارزه با خشكه مقدسى است، مبارزه با نفاق است،
مبارزه با جهالت است، على شيعه جاهل نمى خواهد.
عبدالرحمن ابن ملجم ميآيد على ( ع ) را مى كشد، آنوقت ببينيد
چقدر برايش كف مى زنند. يكى از اين خارجي ها يك رباعى دارد در بيت اول آن مى گويد :
* يا ضربة من تقى ما اراد بها / الا ليبلغ من ذى العرش رضوانا
*
مرحبا به ضربت آن مرد پرهيزكار. ( كى ؟ ابن ملجم ) آن مرد
پرهيزكارى كه جز رضاى خدا چيزى را در نظر نداشت. بعد مى گويد
: اگر اعمال تمام مردم را در ترازوى ميزان الهى بگذارند و آن
ضربت ابن ملجم را نيز بگذارند آنوقت خواهند ديد كه در ميان
خلق خدا هيچكس عملى بزرگتر از عمل ابن ملجم انجام نداده .
جهالت اينچنين مى كند با اسلام و مسلمين .
1 شرح نهج البلاغه, ابن ابى الحديد
2 دعأم الاسلام, ج 1, ص ;384 نهج السعاده, ج 1, ص 229
3 الغارات, ج 1, ص ;75 نثر الدر, ج 1, ص 318
4 بهج الصباغه, ج 2, صص 203 ـ 197
5 المعيار و الموازنه, ص ;227 و نك: حياة الصحابه, ج 2, ص 113
6 طبقات الكبرى, ج 3, ص 342
7 انساب الاشراف, ج 2, ص ;141 الغارات ص 70
8 نهج السعاده, ج 1, ص 189
9 مختصر تاريخ دمشق, ج 10, ص 46
10 نهج البلاغه
11 طبقا الكبرى, ج 3, ص 342.
12 مستطرفات السرأر, ص 146,
13 المنار, ج 6, ص 288.
14 تاريخ المدينة المنوره, ج 3, ص 1044 ـ 1043.
15 الامالى فى آثار الصحابه, ص 50.
16 المصنف, عبدالرزاق, ج 10, ص 124.
17 انساب الاشراف,.
18 تاريخ الكبير, بخارى, ج 4, ص ;33 الغدير, ج 9, ص 66, ج 10,
ص 201.
19 تقييد العلم, ص 90,
20 ترجمة الامام الحسن (ع), ابن سعد, ص 156.
21 جامع بيان العلم و فضله, ج 1, ص 72.
22 مجمع البيان, ج 8, ص 472.
23 قوت القلوب, ج 2, ص ;302
24 تاريخ اليعقوبى, ج 2, صص 228, 227.
25 وفيات الاعيان, ج 1, ص 70.
26 المصنف, ابن ابى شيبه, ج 12, ص 83.
27 الفأق فى غريب الحديث, ج 2, ص 108.
28 ربيع الابرار, ج 1, ص 530.
|