نشر معارف اسلام

همان طور كه مى دانيم مسئوليت و وظيفه اصلى ائمه (ع) به عنوان وصى پيامبر, حفظ و تبليغ دين الهى است, لذا مهمترين خدمت حضرت امير (ع) كه پس از حكومت خود آن را به خوبى ايفا فرمود, نشر عقايد و اخلاق و احكام اسلام بود.
پيامبر (ص) در مكه به واسطه آزار و اذيت قريش نتوانست اسلام را كاملاً تبليغ نمايد و حكومت اسلامى تشكيل بدهد تا آنگاه كه خواستند آن حضرت را شهيد كنند. به ناچار به مدينه هجرت نمود و اصحاب و يارانش تدريجاً به او ملحق شدند. آن حضرت در مدينه كه خارج از نفوذ قريش بود حكومت اسلامى تشكيل داد و اسلام را به جزيرة العرب و اكثر بلاد آن روز رسانيد. و به اين ترتيب وظيفه رسالت آن حضرت, با وفاتش پايان يافت. اگر پيامبر از مكه به مدينه هجرت نمى كرد, شريعتش از بين مى رفت و در جهان باقى نمى ماند.
پس از وفات پيامبر (ص), همان قريش كه در مكه دشمنان سرسخت اسلام بودند در مدينه وارث پيامبر (ص) و شريعت او شدند و در سقيفه گفتند:
چه كسى با ما در سلطنت محمد (ص) منازعه مى كند؟ در حالي كه ما از قريشيم و پيامبر هم از قريش بود
قريش با بدست گرفتن حكومت و تصاحب غنايم جنگى, مال و ثروت فراوانى گردآورده و زمين هاى مدينه را بين خود تقسيم كرده و براى آبادى آن, انصار را كه از ياران صديق پيامبر بودند به كارگرى خود گماشتند و چنان كه در مكه از نشر رسالت پيامبر (ص) مانع مى شدند بعد از او از نشر سنت ـ حديث و سيره ي آن حضرت جلوگيرى كردند و قرآن را از شرح و تفسير پيامبر (ص) جدا ساخته و احكامى را تغيير دادند.
جامعه اسلامى را طبقاتى نموده و خاندان خود را روى كار آورده و مخالفين خود, انصار را سركوب كردند. پس از قتل عثمان مسلمان ها براى اولين بار در تاريخ اسلام سرنوشت خود را به دست گرفته, با آزادى كامل با على بن ابيطالب بيعت نمودند. بدين سبب اين بيعت پس از بيعت با پيامبر (ص) تنها بيعت صحيح در اسلام بود كه بدون اجبار و اكراه انجام گرفته بود. و آنگاه كه حضرت على (ع) روى كار آمد و خواست بين مردم به عدالت رفتار كند و افراد لايقى از انصار را والى ولايات قرار دهد همان قريش عليه او شورش كردند و به رهبرى ام المؤمنين عايشه و طلحه و زبير جنگ جمل را برپا نمودند.
بنابراين آن حضرت در مدينه كه پايتخت خلفا و مركز حكومت قريش شده بود نمى توانست اصلاحات خود را انجام دهد و لذا مركز حكومت خود را به كوفه منتقل ساخت. چون در كوفه بيشتر اعراب از قبايل غير قريش بودند و بقيه ايراني هايى بودند كه تازه مسلمان شده و آمادگى پذيرش اسلام راستين را بيشتر داشتند.
آن حضرت در حدود 4 (5) سال خلافت خود براى نشر اسلام از سه راه اقدام نمود: 1ـ تبليغ مردم به وسيله بيانات خود 2ـ تربيت شاگردان شايسته 3ـ آزادى دادن به صحابه در نقل حديث پيامبر (ص) .
1ـ تبليغ مردم: حضرت امير (ع) در زمان حكومت در كوفه, اسلامى را كه از پيامبر (ص) تلقى كرده بود به مردم تبليغ نمود و احكام قرآن و سنت پيامبر را به جامعه اسلامى باز گرداند. خدمات حضرت به قرآن كريم و سنت پيامبر را جداگانه بررسى خواهيم كرد:
الف: قرآن كريم: حضرت امير (ع) از كودكى در دامان پيامبر اكرم (ص) تربيت شده و اكثر اوقات همراه آن حضرت بود و معارف دين را مستقيماً از آن حضرت فرا مى گرفت. در اولين بارى كه قرآن به صورت وحى الهى بر پيامبر اكرم (ص) نازل شد حضرت امير (ع) حضور داشت و صداى فرشته و ناله شيطان را شنيد. خود آن حضرت در خطبه قاصعه بعد از آن كه به مصاحبت طولانى خود با پيامبر (ص) از كودكى اشاره مى كند مى فرمايد:
وحى و رسالت را مى ديدم و بوى خوش نبوت را استشمام مى كردم و هنگامي كه وحى بر آن حضرت نازل شد ناله شيطان را شنيدم و از پيامبر (ص) پرسيدم: اين ناله چيست؟ پيامبر (ص) فرمود: شيطان است از اين كه مردم پيرويش كنند نااميد شده, همانا آن چه من مى شنوم تو مى شنوى و آن چه من مى بينم تو مى بينى, جز آن كه پيامبر نيستى لكن وزيرى هستى و بر راه خير و هدايتى
آن حضرت درباره استفاده علمى خود از پيامبر (ص) مى فرمايد: براى من منزلتى نزد رسول خدا (ص) بود كه براى هيچ كس نبود. هر روز صبح زود به خانه آن حضرت مى رفتم و از پشت در به آن حضرت سلام مى كردم. اگر پيامبر (ص) آمادگى نداشت اعلان مى فرمود و من به خانه خود باز مى گشتم و گرنه داخل حجره حضرت مى شدم. حضرت امير (ع) خصوصاً شرح و بيان و تفسير و شأن نزول آيات قرآن را از پيامبر به طور كامل فرا گرفته و آن ها را مى نوشت خود حضرت در اين باره مى فرمايد:
قسم به خدا آيه اى نازل نشد مگر آن كه دانستم درباره چه و كجا نازل شده است. همانا پروردگارم قلبى فراگير معانى بمن عنايت فرموده است در سنن ابن ماجه روايت شده است كه حضرت امير (ع) روزى دوبار بر پيامبر وارد مى شد: يكى اول شب, يكى آخر صبح خود آن حضرت مى فرمايد:
اگر از پيامبر (ص) سوال مى كردم پاسخ مى داد و چون سؤال‌هايم تمام مى شد, پيامبر (ص) ابتدا مى كرد ـ و مطالبى برايم بيان مى فرمود ـ پس آيه اى در شب يا روز درباره آسمان و زمين و دنيا و آخرت و بهشت و جهنم و دشت و كوه و روشنى و تاريكى بر پيامبر (ص) نازل نشد مگر آن را بر من مى خواند و املا مى كرد و من با دستم مى نوشتم و پيامبر (ص) تاويل و تفسير محكم و متشابه, خاص و عام آن را به من مي آموخت. استفاده علمى و معنوى حضرت امير (ع) از پيامبر اكرم (ص) تا آخرين لحظات زندگى پيامبر (ص) ادامه داشت بطوري‌كه هنگام وفات, سر مقدس پيامبر (ص) بر زانو و سينه حضرت امير (ع) بود و در آخرين لحظات عمر مدتى با او نجوا نمود و آخرين تعاليم الهى را به آن حضرت منتقل ساخت. به اين ترتيب حضرت امير (ع) آن‌چه از قرآن بر پيامبر (ص) نازل شده بود همراه تفسير و بيانش از پيامبر (ص) آموخته و نوشته بودند و چون پيامبر (ص) در هنگام وفات به آن حضرت دستور دادند: ((پس از من از خانه بيرون نرو تا قرآن را يك جا جمع كنى.)) آن حضرت پس از دفن پيامبر (ص) قرآنى را كه در منزل پيامبر (ص) بر روى پوست‌ها و استخوان‌ها و امثال آن نوشته شده بود بهمان ترتيبى كه پيامبر (ص) در ترتيت سوره ها دستور داده بودند همراه تفسير و شأن نزول آيات جمع آورى و منظم كردند, سپس آن را به حكومت وقت عرضه داشتند. اما اين قرآن بخاطر تفسيرها و شأن نزول‌هايى كه با قريش و نزديكان حكومت برخورد داشت, مورد پذيرش قرار نگرفت. لذا حضرتش آن مصحف را به خانه برده, پيش خود نگاه داشتند.
اين مصحف بعد از ايشان در اختيار ائمه (ع) قرار مى گرفت و آن‌ها از شرح و تفسيرى كه در آن بود براى مردم روايت مى نمودند. اكنون اين مصحف در دست حضرت حجت (عج) است كه پس از ظهور آن را آشكار ساخته و دستور مى فرمايد تا از روى آن تدريس نمايند. حضرت امير (ع) در زمان حكومت خود تفسير قرآن را كه از پيامبر (ص) فرا گرفته بود در ضمن خطبه هايش براى مردم بيان كرد و تابعين از اهل كوفه اين تفاسير را از آن حضرت شنيده و بعد براى ديگران روايت نمودند. بيشتر تفسيرهاى شيعه و سنى كه مشتمل بر بيانات پيامبر (ص) است, از اين طريق نشات گرفته است. اگر خلافت حضرت امير (ع) و هجرت ايشان از مدينه به كوفه و بيانات آن حضرت نبود, هيچ تفسيرى وجود نداشت. پس آن حضرت تفسير قرآن را كه در زمان خلفاى قبل ممنوع شده بود به جامعه باز گرداند لذا تعبير حملة كتاب الله كه در زيارت جامعه كبيره در شان أمه (ع) وارد شده در حق حضرت امير (ع) به نحو كامل صادق است .
آن حضرت در مسجد كوفه فرمود: قبل از آن‌كه از ميان شما بروم از من سوئال كنيد. قسم بخدا من به راه‌هاى آسمان از راه‌هاى زمين آگاهترم.
هيچ آيه اى نيست مگر آنكه مى دانم در كوه نازل شده يا در صحرا, در شب نازل شده يا در روز... البته بعضى افراد نادان و مغرض از اين پيشنهاد حضرت سو استفاده كرده و براى مسخره يا عاجز كردن حضرت سؤالات بيمورد و يا به گمان خود مشكل مطرح مى كردند كه حضرت پاسخ مناسب را مى داد مثلاً انس برخاست و پرسيد:
در سر و صورت من چند تار مو وجود دارد؟ حضرت فرمود:
پيامبر (ص) مرا از اين سوئال تو خبر داد و فرمود: زير هر تار موى تو شيطانى هست كه تو را گمراه مى كند و شاهد بر اين مطلب اينست كه در خانه تو بزغاله اى ـ فرزندى ـ هست كه فرزند حسين (ع) را به شهادت مى رساند. يا مثلاً "ابن الكوا " كه بعد به خوارج پيوست, خيال كرد على هم مانند عمر كه از او معناى آيه ((والذاريات ذرواً)) را پرسيدند و ندانست, او هم معناى اين آيه را نمى داند. وى پس سخنان امير موئمنان(ع), براى شكست آن حضرت در مسجد كوفه برخاست و پرسيد: ((الذاريات ذرواً)) يعنى چه؟ حضرت فرمودند:
بقصد فهميدن سو ال كن نه براى ايراد گرفتن سپس فرمودند: والذاريات بادهاست. پرسيد: الحاملات و قراً چيست؟ حضرت فرمود: ابرهاست ـ كه بارهاى سنگين باران دارد ـ پرسيد: الجاريات يسراً چيست؟
حضرت فرمود: كشتي‌هاست ـ كه به آسانى رونده هستند ـ پرسيد: المقسمات امراً چيست؟ حضرت فرمودند: فرشتگان اند. پرسيد: منظور از آيه: ((الذين بدلوا نعمة الله كفراً واحلوا قومهم دار البوار)) ـ كسانى كه نعمت خدا را ناسپاسى كردند و قوم خود را به نابودى كشاندند ـ چه كسانى اند؟ حضرت فرمود: منافقين قريش اند 28 .
اين يك نمونه از چگونگى نشر تفسير قرآن در بين اهل كوفه بود كه توسط امير مؤمنان (ع) انجام گرفت كه در نتيجه سبب شد تا بعضى از صحابه رواياتى كه در تفسير قرآن از پيامبر شنيده بودند در جامعه بيان كنند.
حضرت امير در زمان حكومت خود دو خدمت ديگر به قرآن كريم نمود:
1ـ حفظ لفظ قرآن از تحريف.
2ـ تعليم علم نحو براى فهم معناى قرآن .
براى روشن شدن اين خدمت بيان مقدمه زير لازم است:
زبان عرب مانند هر زبان ديگر قواعدى دارد كه آن را علم نحو مى نامند.
علم نحو در حفظ لغت از آشفتگى و تحريف و نيز در معناى كلام عربى اهميتى بسيار دارد تا آنجا كه گاهى با تبديل كسره به فتحه معناى يك كلمه تغيير مى كند كه در بعضى موارد مستلزم كفر است
قواعد زبان عرب تا عصر خلافت حضرت امير, كشف و تنظيم نشده بود و نوشتن كلام عربى بدون اعراب گذارى انجام مى گرفت. قرآن و ساير نوشته ها و نامه ها بدون اعراب بود. مردم قانون اعراب گذارى را نمى دانستند اما كار آموختن قواعد زبان عرب, براى ساكنين جزيرة العرب كه با غير عرب آميزش نداشتند, به طور طبيعى انجام مى گرفت يعنى يك طفل عرب با آموختن سخن گفتن, آن قواعد ساده را به آسانى مىآموخت بخصوص آنكه فرهنگ عرب قبل از اسلام بسيار بسيط و در حول يك زندگانى ساده دور مى زد كه عبارت بود از آب, نان, گوشت, شتر, صحرا, شمشير, نسب, جنگ قبيله اى و مانند آن.
پس از نزول قرآن كريم فرهنگ عرب, به فرهنگ اسلام با ابعاد گوناگون آن از صفات ربوبى و شناخت انبيا و احوال قيامت و اخلاق و احكام تبديل يافت و لغت عرب آن را فرا گرفت. ليكن پس از فتوحات مسلمانان و آميزش آنان با افراد غير عرب زبان, مانند ايرانيان ساكن شهر كوفه كه ايشان را حمرا مى ناميدند و اهل سند و هند در بصره كه ايشان را سبابجه و زط 30 مى ناميدند, و اقباط در اسكندريه, و هجرت مسلمان‌هاى عرب به كشورهاى آفريقا و هند و سند و بلخ و بخارا, لغت عرب آشفتگى پيدا نمود به طوري كه كودكان عرب بواسطه معاشرت با همسالان غير عرب بجاى آن‌كه زبان فصيح عرب را از قوم و قبيله عرب خود بياموزند از كودكان و معاشرين غير عرب مي‌آموختند علاوه بر آن‌كه گاهى مادران اين اطفال زنانى بودند كه در فتوحات از اقوام قبط و فرس و روم اسير شده بودند و اين كودكان سخن گفتن را از مادر غير عرب يا كلفت و نوكر غير عرب در خانه مي‌آموختند.
در نتيجه اين عوامل چنان آشفتگى در زبان نسل جديد عرب پديد آمد كه نزديك بود به تدريج لغت عرب مانند زبان بعضى ملل قديمه از بين برود تا آنجا كه جز معدودى متخصصين در هر عصر نتوانند آن زبان را بفهمند و در نتيجه باعث مى شد كه خواندن و فهميدن قرآن و سنت پيامبر جز براى معدودى امكان نداشته باشد. اين آشفتگى زبان عربى نيمه اول قرن اول هجرى بود.
پس از بيان اين مقدمه خدمت حضرت امير را در امر حفظ قرآن به وسيله تنظيم علم نحو يا قانون اعراب گذارى بيان مى نماييم:
ابوالاسود دئلى كه يكى از اصحاب و شاگردان حضرت امير بود داستان تأسيس علم نحو يا قانون اعراب گذارى در زبان عربى را چنين حكايت مى كند:
روزى بر حضرت امير وارد شدم, ديدم آن حضرت در حال فكر و انديشه است به من فرمود: در شهر شما ـ كوفه ـ قرآن را غلط مى خوانند مى خواهم كارى كنم تا لغت عرب از اين آشفتگى بيرون آيد. گفتم يا اميرالمؤمنين اگر اين كار را بكنيد لغت عرب را زنده كرده ايد. بعد از چند روز خدمت آن حضرت رسيدم, نوشته اى بمن داد كه در آن زير بناى علم نحو را نوشته بود و از تقسيم كلمه به اسم و فعل و حرف و تعريف آن‌ها شروع مى شد بعد حضرت به من فرمود: انح نحوه, به اين نحو پيش برو
ابوالاسود مى گويد: آن را گرفته و به منزل رفتم و يك دوره قواعد نحو را بر طبق راهنمايى و طرح حضرت نگاشتم و بعد آن را به حضرت نشان دادم و حضرت اشكالاتش را رفع كرد. مثلاً در مورد اسما مشبهة بالفعل فرمود: چرا كانّ را ننوشتى. گفتم: نمى دانستم از آن‌هاست. فرمودند: از جمله آن‌هاست.
اين قواعد نزد ابوالاسود بود و به سبب بخلى كه داشت آن را به كسى نشان نمى داد و از آن‌جا كه عالم به ادبيات عرب بود, واليان پس از حضرت امير او را احترام مى كردند. از جمله اين واليان زياد بن ابيه بود كه از جانب معاويه ولايت عراق را در دست داشت. زياد فرزندش ابن زياد را به شام نزد معاويه فرستاد ابن زياد در سخن گفتن به زبان عربى ناتوان بود و غلط تلفظ مى كرد چرا كه مادرش سميه از غير عرب بود و حتى پدرش زياد هم غلط گفتن او را درك نكرده بود. معاويه كه در مكه بزرگ شده و از قبيله قريش كه فصيح ترين قبايل عرب بود اشتباه او را تشخيص داد و به زياد نوشت كه به پسرت سخن گفتن به زبان عربى را تعليم بده او غلط حرف مى زند.
زياد ابو الاسود را احضار كرد و از او خواست قواعد زبان عرب را كه حضرت امير (ع) به او آموخته, براى فرزندش در اختيار او بگارد. ابوالاسود نپذيرفت. زياد حيله اى بكار برد و آن چنان بود كه كسى را واداشت تا در مسير ابوالاسود قرآن را غلط بخواند او هم آيه سوم سوره برأت را اين طور خواند ((ان الله برى من المشركين و رسوله)) ـ (و رسوله را بكسر لام خواند) صحيح آن رسوله به ضم لام است يعنى خدا و رسولش از مشركين بيزارند
ابوالاسود پس از شنيدن اين غلط خوانى و تحريف قرآن, حالش دگرگون شد و تصميم گرفت تا نحو را براى حفظ قرآن از تغيير و تبديل به مردم تعليم كند. براى رسيدن به اين هدف دو اقدام كرد:
اول اعراب گذارى قرآن بر وفق قواعد نحو تا عموم مردم قرآن را صحيح بخوانند. دوم تعليم علم نحو يا اعراب گذارى به عموم مردم خصوصاً به ادبا لغت عرب.
براى انجام كار اول نزد زياد برگشت و گفت ده نفر نويسنده زبردست از قبيله عبدالقيس براى من انتخاب كن تا كار را انجام دهم زياد خواسته او را برآورد ابوالاسود به آنان گفت :
قرآن را از اول تا آخر مى نويسيد. بعد من يكبار قرآن را با دقت مى خوانم شما در آخر كلمات به دهانم نگاه كنيد هر جا دهانم را باز مى كنم يك نقطه روى حرف بگذاريد ـ فتحه ـ و هر جا, لبم را پايين مي‌آورم يك نقطه زير آن حرف بگذاريد ـ كسره ـ و هر جا دهانم را جمع مى كنم يك نقطه برابر آخر حرف بگذاريد ـ ضمه پس از آن‌كه آن ده تن, نوشتن قرآن را به پايان رساندند, ابوالاسود خود از اول قرآن شروع بخواندن كرد و آنان مطابق دستور او قرآن را اعراب گذارى كردند.
ابوالاسود علم نحو را كه از استاد خود حضرت امير آموخته بود به اين ترتيب روى قرآن پياده كرد و باعث شد كه همه, قرآن را بر وفق قواعد زبان عرب و بدون تحريف و صحيح بخوانند. از طبقه سوم شاگردان او در علم نحو خليل بن احمد فراهيدى بود كه او نقطه بالا و پايين حروف را كشيده و نقطه برابر كلمه را به صورت و او كوچك نوشت و فتحه و كسره و ضمه را بصورت فعلى ـَــــِـــُـ درآورد. پس از خليل تا امروز همه قرآن‌ها اين چنين اعراب گذارى شد.
در مورد كار دوم, ابوالاسود علم نحو را به جمعى تعليم نمود كه از جمله آن‌ها دانشمندان ذيل مى‌باشند:
سه فرزندش عطا و ابو الحارث و ابو حرب و نيز عنبسة بن معدان مشهور به الفيل و ميمون بن الاقرن و عبدالرحمن بن هرمز و يحيى بن يعمر و نصر بن عاصم كه از طبقه اول علما نحو مى باشند. و از طبقه دوم عبدالله بن اسحاق الحضرمى و عيسى بن عمر الثقفى و ابو عمرو بن العلا الحارثى بوده اند كه علم نحو را از يحيى بن يعمر فرا گرفتند و از طبقه سوم خليل بن احمد فراهيدى بوده است.
قواعد علم نحو كه وصى پيامبر حضرت امير (ع) تنظيم و تعليم فرمود اين چنين منتشر شد و در نتيجه هر كس علم نحو را مي‌آموخت, قرآن و ديگر متون را مى توانست بدون اعراب گذارى, هم صحيح بخواند.
اگر اين خدمت حضرت امير نبود چگونه مى شد از قرآن و حديث پيامبر معارف اسلام را استفاده كرد خداوند به مقتضاى ربوبيتش وصى پيامبر ـ على (ع) را برانگيخت تا در وقت مناسب ـ دهه چهارم از هجرت ـ علم نحو را تنظيم و تعليم نمايد و به شاگرد خود ابوالاسود بياموزد و از آن‌جا كه نشر اين علم در كشور پهناور اسلام جز با نيروى حكومت امكان پذير نبود, پروردگار عالم چنين پيش آورد كه زياد از ابوالاسود بخواهد تا علم نحو را كه او از استادش حضرت على فرا گرفته بود به ديگران تعليم دهد و اين علم به واسطه دستگاه حكومت دشمن حضرت على(ع), در كشور پهناور اسلام نشر شود و بدين وسيله فهم لغت عرب عصر پيامبر براى همه آسان گردد و امروزه ميليون‌ها مسلمان قرآن را آن‌چنان‌كه بر پيامبر نازل شده است بخوانند و نه تنها ساكنين جزيرة العرب زبان اصلى خود را فراموش نكرده اند بلكه اين زبان, زبان ملل افريقا و ديگر ملت‌ها شد. بنابراين پروردگار عالم كه اسلام و قرآن را بوسيله پيامبر خاتم به مردم رسانيد با اين خدمت وصى او ـ حضرت على (ع) ـ آن‌ها را تا ابد در بين بشر حفظ فرمود و چنان‌چه آن حضرت اين اقدام را نمى فرمود در عصرهاى بعد اين كار شدنى نبود و سأر اوصيا و ائمة نمى توانستند قرآن و سنت پيامبر را تفسير كنند و معارف اسلام را بين مردم عصر خود نشر دهند. ب ـ خدمت حضرت امير به سنت پيامبر (ص): چنان‌كه گفتيم حضرت امير عليه السلام از كودكى در دامان پيامبر اكرم (ص) تربيت شده و اكثر اوقات همراه آن حضرت بود و با اخلاق و رفتار آن حضرت ساخته شد. على عليه السلام خود مى فرمايد:
من مانند بچه شتر كه از مادر خود متابعت كند از پيامبر (ص) پيروى مى كردم و او هر روز نمونه تازه اى از بزرگواري‌هاى اخلاقى را نشانم مى داد و مرا به پيروى از آن امر مى فرمود.
پس از بعثت پيامبر (ص) نيز حضرت امير (ع) اولين مردى بود كه به پيامبر (ص) ايمان آورد و تا پايان زندگى همراه و ياور آن حضرت بود.
حضرت امير علاوه بر خدمت به قرآن و نشر تفسير آن, احكام الهى را به املاى پيامبر (ص) در طومارى به نام جامعه نوشته بود و پيامبر (ص) آنچه را از طريق وحى دريافت كرده بود به حضرت امير آموخته بود.
حضرت امير (ع) پس از حكومت, علاوه بر آن كه سنت پيامبر (ص) را در عمل اجرا نمود, آن را در ضمن خطبه هايش براى مردم بيان كرد. مردم اين خطبه ها را كه بيانگر سنت پيامبر (ص) يعنى روشنگر عقايد, اخلاق و احكام واقعى اسلام بود, حفظ مى كردند كه بعدها توسط دانشمندان مقدارى از آن‌ها جمع آورى و تأليف شد.
مسعودى در مروج الذهب در آخر ترجمه حضرت امير (ع) مى نويسد: و آن‌چه مردم از سخنان حضرت امير (ع) در حفظ دارند چهار صد و هشتاد و چند خطبه است . پس آن‌چه سيد رضى رحمة الله عليه در نهج البلاغه جمع آورى نموده ـ كه با حذف مكررات حدود 236 خطبه مى شود ـ خطبه هاى انتخاب شده آن حضرت بوده كه به نظر سيد رضى بلاغت و زيبأى آن برجستگى داشته است و هر چند بعضى دانشمندان مقدارى از آن‌چه را كه سيد رضى در نهج البلاغه نياورده جمع آورى كرده اند در عين حال بسيارى از خطبه ها و فرمايشات آن حضرت متأسفانه از دست رفته است . چنان چه كتاب ارزشمند نهج البلاغه را بررسى كنيم, خواهيم ديد معارف اسلام از توحيد و صفات خدا و نبوت و امامت و معاد و آداب اسلامى در اين گنجينه يافت مى شود.
پس حضرت امير (ع) در عصر خلافت خود, عقايد صحيح و توحيد قرآنى را به جامعه برگرداند.
هم‌چنين در احكام ديات, مجموعه اى به نام اصل ظريف از حضرت امير (ع) به ما رسيده كه آن حضرت آن را از كتاب جامعه كه پيامبر (ص) به آن حضرت املا كرده بودند براى واليان و امرا لشكر خود نوشته تا بر مبناى آن حدود و ديات را اجرا كنند. در اين مجموعه ديه تمام اعضاى بدن ـ انگشت, دست, پا, چشم, نطفه, علقه, مضغه و... ـ به تفصيل ذكر شده كه جز در فقه مكتب اهل البيت در فقه هيچ يك از مذاهب ديگر وجود ندارد. اين اصل را خدمت حضرت صادق (ع) عرضه داشتند, ايشان فرمودند:
بله اين فتواى امير المؤمنين (ع) است .
2ـ تربيت شاگردان: حضرت امير (ع) شاگردانى را پرورش داد و معارف اسلامى را به آن‌ها آموخت از جمله ابن عباس, كميل بن زياد, مالك اشتر, ميثم تمار, ابوالاسود دئلى, رشيد هجرى, حجر بن عدى,... بعضى از اينان بطور خصوصى از حضرت استفاده مى كردند43 و بعضى به ولاياتى منصوب مى شدند و در حد خود اين آموخته ها را به مردم تبليغ مى نمودند. ايشان سنگ زير بناى فرهنگ تشيع شدند.
3ـ تشويق صحابه به نقل حديث پيامبر (ص): در فصل دوم قسمت الف جنگ جمل خوانديم كه بيش از 1500 نفر از صحابه به حضرت امير (ع) براى جنگ جمل به بصره آمدند. پس از پايان جنگ حضرت آن‌ها را همراه خود به كوفه آورد و آن‌جا را مركز حكومت خود قرار داد و بر خلاف خلفاى قبلى كه از نقل حديث پيامبر (ص) به شدت جلوگيرى مى كردند, آن حضرت همه را تشويق نمود تا احاديثى را كه از پيامبر (ص) شنيده بودند براى مردم روايت كنند.
مثلاً روزى در رحبه مسجد كوفه صحابه را قسم داد كه هر كس در حجة الوداع همراه پيامبر (ص) بوده و حديث غدير را از او شنيده برخيزد و روايت كند. عده اى در آن‌جا برخاستند و خطبه غدير پيامبر (ص) را روايت كردند. 44 به اين ترتيب بيش از هزار صحابى رواياتى را كه در ذهن داشتند و از ترس حكومت‌هاى قبلى آن‌ها را كتمان مى كردند, در زمان خلافت حضرت امير (ع) با آزادى آن احاديث را روايت كردند. كم كم كوفه به صورت دانشگاه اسلامى و مركز دوستداران و شيعيان حضرت امير (ع) در آمد و خط تشيع از كوفه به ايران و جاهاى ديگر امتداد يافت.
در هر صورت حضرت امير (ع) بود كه كوفه را مركز تشيع قرارداد به طورى كه اوايل خلافت بين عباس كه امام صادق (ع) تا مدتى آزادى داشتند در همين مسجد كوفه مى نشستند و براى مردم حديث مى گفتند و هزارها نفر براى استفاده از امام جمع مى شدند. شخصى مى گويد: سه روز رفتم خدمت امام صادق (ع) برسم از ازدحام جمعيت نتوانستم . به اين شكل كوفه از آن زمان تا به امروز مركز, علوىها شيعيان ـ و شام مركز اموي‌ها و مكه و مدينه مركز بكرى و عمرى هاست. به طورى كه بنيانگذار خلافت بنى عباس وقتى كه افرادى را به اطراف براى دعوت به خلافت بنى عباس مى فرستادبه آن‌ها مى گفت:
به خراسان و جاهاى دور بر ويدو دعوت را از آن‌جاها نشر كنيد. چون شام, اموى, مكه و مدينه, بكرى و عمرى و كوفه علوى هستند.
همين اهل كوفه بودند كه براى امام حسين (ع) نامه نوشتند و با مسلم بن عقيل نماينده آن حضرت بيعت كردند, هر چند ابن زياد با زور غلبه كرد و نگذاشت آن‌ها حضرت سيدالشهدا (ع) را يارى كنند ولى بعد از جريان كربلا توابين از همين كوفه قيام نمودند و هزارها نفر سر قبر حضرت سيدالشهدا (ع) رفته و از اين كه آن حضرت را يارى نكرده بودند توبه نمودند و با ابن زياد و اهل شام جنگيدند تا كشته شدند (رضوان ا... تعالى عليهم).
مختار هم از كوفه قيام كرد و قاتلين حضرت سيد الشهدا (ع) را جز يك نفر كه از دستش فرار كرد همه را كشت. زيد بن على بن الحسين هم از كوفه قيام كرد.
پس حضرت امير (ع) با هجرتش از مدينه به كوفه بوسيله بيانات و خطبه هاى خود و با تربيت شاگردان خصوصى و اعزام آن‌ها به مناطق ديگر و آزادى دادن به صحابه در نقل حديث پيامبر (ص), قرآن و سنت پيامبر (ص) را به جامعه اسلامى باز گرداند و در نتيجه محدثين فراوانى بوجود آمدند و روايات را در كتاب‌هاى حديث مكتب اهل بيت و مكتب خلفا جمع آورى كردند و كتب اربعه شيعه و صحاح ست تدوين گشت.
البته روايات جعلى هم كه در زمان معاويه و ديگر خلفا در ميان مردم نشر شده بود, مقدارى در آن كتاب‌ها وارد شد. ولى روايات صحيح فراوانى كه حتى در كتب حديث مكتب خلفا يافت مى شود به بركت حكومت و خدمت حضرت امير (ع) است .
پس بقا و نشر فرهنگ اسلام كه امروزه در دست مسلمين اعم از شيعه و سنى هست, نتيجه به حكومت رسيدن حضرت امير (ع) و هجرت از مدينه به كوفه و خدمات آن حضرت مى باشد.
هدف از رسيدن به حكومت در نظر انبيا و اوصيا آنان, كشور گشايى نيست بلكه حفظ و نشر دين الهى است. آرى هجرت آن حضرت مانند هجرت پيامبر اكرم (ص) در حفظ اسلام مؤثر بود و ايشان همان كار پيامبر (ص) را كرد چرا كه نفس پيامبر (ص) بود.

منبع: پايگاه اطلاع‌رساني غدير