خدايا: اکنون که يک بار ديگر به ضيافت نوراني خويش خواندي‌ام بهار در پاييز جوانه زده است.

انگار کبوتران آسمان را آبي‌تر از هميشه آواز مي‌خوانند و من سرشارم از اشتياقي که رگ‌هايم را چون رودهاي متلاطم و دلتنگ به دريا مي‌برد.

خدايا:‌ دلم گنجشکي پرخسته و بي‌پناه است که از رگبارهاي بي‌امان تنهايي به تنگ آمده است. مرا با پروانه‌هاي آرامش همسفر کن. مرا با قاصدک‌ها به وسعت سجاده‌هاي يک‌رنگي ببر. مرا از خيابان‌هاي پر از ازدحام و سياه به کهکشان‌هاي نيايش، به روشني بي‌تکلّف ماه ببر!

بگذار آن قدر صدايت کنم که پرنده‌ها در گلويم آشيان کنند. بگذار آنقدر نگاهت کنم که ستاره‌ها در چشمانم به دنيا بيايند. بگذار آنقدر بسرايمت که واژه‌اي در عالم جز تو نماند. به دست‌هايم توان بده تا با‌شکوه‌ترين کتاب هستي را بر سر بگذارم و به روحم وسعتي ببخش تا بي‌کرانگي و قداست قدر را در خود بگنجاند.

معبودم:‌ حالا هر روز غروب وقتي مادربزرگ تسبيح دانه فيروزه‌اش را با تکان آرام لب‌هايش در دست مي‌چرخاند، ناگهان اتاق پر مي‌شود از عطر گل‌هاي محمدي و نسيم با زلالي «ربنا» يکي مي‌شود. انگار بلال بر گلدسته‌هاي عشق اذان مي‌گويد و من احساس مي‌کنم قلبم انار کوچکي است که عظمت نام تو را دانه‌دانه ذکر مي‌گويد اي مهربان‌ترين مهربانان.