shahid 's site...:: www.sobh.org ::...
پنج شنبه 18 شهريور 1389  3:27:06 AM >شهدا > دفاع مقدس >حسين بابايي مقدم >راهي كربلا


راهي كربلا


با آغاز جنگ، حسين سر از پا نمي‌شناخت، با شور عجيبي از نبرد با دشمن بعثي صحبت مي‌كرد. دوست داشت در ركاب خميني جان ببازد. به او گفتم: « تو كوچك هستي؛ به تو اجازه نمي‌دهند به جبهه بروي جوانهاي بسياري هستند كه به جبهه بروند » . در مقابل سخنانم اعتراضي نداشت. بي آنكه كلامي بگويد برخاست و بيرون رفت. تا اينكه يك روز به سراغم آمد. برق شادي در چشمانش مي‌درخشيد. پرسيد: « كفش پاشنه بلند داري؟ » لبخندي بر لبانم نشست و ادامه دادم: « اگر داشته باشم به تو نمي‌دهم ». قصد داشت اينگونه قامتش را بلند جلوه دهد، اما اين راه چاره ساز نبود. به همين علت با دوستانش به اهواز رفت. آنجا نيز به او اجازه ندادند، چون برگه اعزام نداشت. اما باز هم تلاش كرد و اين بار با شناسنامه علي برادر بزرگش كه در سانحه تصادف جان باخته بود، به راه افتاد . دوره آموزشي را در پادگان تهران به پايان رساند. قبل از اتمام آموزش به نزد مادر رفت و گفت: « دعا كن مرا در پادگان نگذارند. دعا كن اجازه دهند به خط مقدم بروم ».
روز اعزام فرا رسيد. حسين كنار در ايستاد. نگاهي به چشمان بغض كرده خواهر انداخت. ساكش را برداشت و گفت: « اگر شهيد شدم براي من گريه نكنيد براي علي اكبر (ع)، جوان شهيد امام حسين (ع) گريه كنيد »؛ و با اين كلام آتشي به جان خواهر زد.
حسين راه كربلا را در پيش گرفت و رفت. او در جبهه نشاني از عاشورا مي‌جست و خداوند روز دوازدهم مرداد ماه را براي وصال او عاشورا ساخت. گرماي هوا، عطش و سربريده حسين.

منبع: روزنامه‌هاي کثيرالانتشار

راوي:خانواده شهيد

راهي كربلا
نامه شهيد