shahid 's site...:: www.sobh.org ::...
پنج شنبه 18 شهريور 1389  10:33:08 PM >شهدا > دفاع مقدس >محمد ابراهيم همت >سرما و اورکت


سرما و اورکت


سال 1362 در قلاجه بوديم و هوا خيلي سرد بود. رفتيم تمام اورکت‌هايي را که تو دوکوهه داشتيم برداشتيم آورديم داديم به بچه‌ها. حاج همت آمد. داشت مثل بيد مي‌لرزيد. گفتم:«اورکت داريم، بدهم تنت ميکني؟»
گفت:«هروقت ديدم همه تنشان هست، من هم تنم مي‌کنم تا آنجا نديدم اورکت تنش کند مي‌لرزيد و مي‌خنديد».

منبع:به مجنون گفتم زنده بمان

روزه ممنوع!
حماسه ساز كردستان
عشق براي او به رنگ حماسه بود
سرما و اورکت
مثل نيروها
نور ماه
ترس از خدا
پوتين‌هاي کهنه
حلقه ازدواج
شهادت
سردار بي‌سر
آلبوم