shahid 's site...:: www.sobh.org ::...
سه شنبه 20 بهمن 1388  3:12:26 PM > نقشه ايران> استان ???? > عليرضا كيهانپور >روز پرماجرا


روز پرماجرا


عادت هميشه‌اش بود که بايد اول سلام مي‌کرد گفتم:«حوصله‌ام سر رفته، به همين خاطر از سنگر بيرون زده‌ام.» پرسيد:«موافقي گشتي بين سنگرها بزنيم.» سري تکان دادم و به راه افتاديم. شنيده بودم هميشه عادت دارد اين طرف و آن طرف بگردد و مهماتهاي پراکنده را جمع کند، اعتقاد داشت هرگلوله‌اي که اسراف کنيم به بيت‌المال ضرر زده‌ايم. 6 الي 7 گلوله‌ي آرپي‌جي که پيدا کرد چشمهايش برق زد و گفت:«اگر موافقي اينها را حواله بعثي‌ها کنيم.» و بي‌آنکه من چيزي بگويم به طرف سنگر کمين شماره 4 به راه افتاد. سنگر دشمن را که در 100 متري قرار داشت هدف قرار داد و در عرض چند ثانيه عراقيها را زير آتش گرفت. عليرضا دومين گلوله را که پرتاب کرد با عصبانيت فرياد زدم:« بنشين، داري بدبختمون مي‌کني!» او بي‌توجه به فريادهاي من گلوله‌ها را پرتاب کرد. ديگر توان فرياد زدن هم نداشتم. نشست: گفتم :« آخرين گلوله‌ها را هم شليک کن،‌ زودباش» با خنده پاسخ داد:« نه اين يکي سهم شماست.» همين که بلند شدم ديدم مثل نقل و نبات گلوله به طرفم مي‌آيد. دوباره نشستم سه مرتبه تصميم گرفتم برخيزم اما آتش امان ايستادن نمي‌داد. وقتي عليرضا از سنگر خارج شد ديگر فرصتي براي فکر کردن نبود بلند شدم و شليم کردم صداي انفجار که در فضا پيچيد سريع به سمت عليرضا دويدم و با هم به سنگر اجتماعات برگشتيم. شجاعت و جسارت او مثال زدني بود، وقتي به آن چند ثانيه که او در زير باران آتش مردانه ايستاده بود، فکر مي کردم به رشادتش غبطه مي‌خوردم. آن روز پرماجرا براي هردو ما خاطره شد. خاطره‌اي به يادماندني.

منبع: کتاب ترنم باران و پرنده

مبارز
نويدرسيدن
شهادت
روز پرماجرا